( سرزمین عجایب )
حرفهایمان از چارچوب درب خانه مان آنطرف تر نمی رود
خیالت راحت باشد !
سرزمین عجایب سرزمین زد و بندهاست !
سرزمین تیم هاست !
روزگاری دوستی به من می گفت
خودت را به یک تیم وابسته کن
آنجا اگر تیم نداشته باشی راه به جایی نمی بری !
در سرزمین عجائب شاعری نوعی دریوزگی است !
سیاست در قید و بند یک سیاست برتر است !
و کیاست باید با پلشتی رفیق باشد !
آنجا نباید ببینی ، بشنوی ، نباید احساس کنی ، نباید درک کنی ، نباید بفهمی !
آنجا شخصیت " استریپ تیز" می شود و عریانی لقب آبرو می گیرد !
آنجا هیچ همه چیز است و همه چیز هیچ !
آنجا کالای بازار جواهر فروشانش اراجیف است !
و خیال به مهمانی پشیز می رود !
آنجا گوجه فرنگی لهیده و پیاز گندیده را بجای زعفران می فروشند !
و زعفران کارانش آهنگری می کنند !
و آهنگران را گروه گروه به دیدن آثار باستانی می برند !
آنجا کتابفروشانش هر شب از روی آتش می پرند !
قلم وارونه است !
و تفکر اسمش رکیک است !
آنجا غذا تزریق می شود !
و دهان فقط مجرای قی کردن است !
آنجا جوانی را تیغ دلاکان تفسیر می کنند !
آنجا شاعر، بزغاله را غزال می بیند !
و میوه درخت کاج را بلال !
و شعر ِ مگسی می گوید !
و ادب کیلویی معامله می شود !
آنجا " سدره المنتهی " در باغ همسایه ی شمالیست !
و " عروه الوثقی " چوبه دار آرزوهاست !
آنجا پروانه ها برای پرواز پوستین می پوشند !
و گلهای بهاری در کویر می رویند !
و کهکشان ها در یک فنجان قهوه جا می گیرد !
آنجا توتون را در برگهای کتاب تاریخ می پیچند و دود می کنند !
آنجا چوب کبریت از درخت های جنگل آرزو تهیه می شود !
آنجا مهربانی را لبو فروشان دوره گرد می فروشند !
و سپور محل هر روز صبح قابلیت ها را در سطل زباله می بیند !
آنجا قصاب ها گوشت آدم می فروشند !
و استعدادها هیزم شومینه هاست !
و رفاقت لفاف لول تریاک است !
آنجا پستان مادران را از بیخ می برند !
و کودکان از پستان بریده شیر می نوشند !
آنجا نانوائیها نان را در ازای شرف می فروشند !
و در بازارش زار را می توان دید !
آنجا در تماشاخانه هایش موضوع نمایش همیشه تجارت است !
آنجا سیاستمدارانش آهنگرانی هستند که سندانشان سرِ آدم هاست !
آنجا گربه ی خانه ی قاضی ، روباه است !
و پلیس ، تفنگ بدوش دنبال شکار شیر است !
آنجا سبزی خوردن را با روزنامه می فروشند !
و کتاب ها را گِل مالی می کنند !
و در چاپخانه ها حروف چین ها ، با سرب ، سر و کار دارند !
آنجا بچه ها بادبادکها را روی زمین می کشند !
آنجا نزاکت را بجای سقز باید جوید !
آنجا آدمهای خاموش ، گاز کربنیک پس می دهند !
آنجا شعله چراغها " پرت پرت " می کند !
آنجا طبیعت دلش از دست ِ خوش خیالان خون است !
آنجا " کله پاچه " را دو وعده می خورند ، صبح ها کله و شب ها پاچه را !
آنجا سیاستگذاران همه کله پزند !
و مرکب ِ دوات ِ منشی ها به رنگ قرمز است !
و دوست همان معنی بخت و اقبال را می دهد !
آنجا سرزمین اندیشه های کیهانی است !
و لفظ ِ کیهان روی نوک دماغ ، خالکوبی شده است !
آنجا شغال را رنگ می کنند !
زیبایی را بر زاغ مشتبه کرده اند !
قناری ها آواز نمی خوانند !
و پرستوها از کوچ بر نمی گردند !
آنجا مهربانی و لبخند را دوره گردها با سبد می فروشند !
آنجا گلها به دنبال هویت گمشده خویشند !
و اسب در نجابتش شک می کند !
و سیب در سیب بودنش !
آنجا ترازویی در کار نیست همه چیز فله ای معامله می شود !
آنجا آینده ی کنده ها خاکستر منقل است !
آنجا نبات را باید داغ کرد و خورد و سرد طبعی بیداد می کند !
آنجا آدمها با آلیاژهای مختلف امتزاج شده اند !
آنجا تمام اعداد ، زیر مجموعه عدد هشت است !
آنجا همه باید عدد هشت را به خاطر داشته باشند !
آنجا نجارها همیشه برای کنده ها متاسفند !
آنجا جنس قلم ها از چوب کنده هاست !
آنجا در بازارش چیزی برای فروش نیست همه چیز دیدنیست !
آنجا همه اعداد گنگ اند !
آنجا همه چیز با کلاه معامله می شود !
آنجا عرضه و تقاضا همیشه در گشت و گذارند !
آنجا خور و خواب در سیر و سلوک است !
و عرفان در قهوه خانه ها به جای " چای دشلمه " تعریف می شود !
آنجا کبابیها معرفت را به سیخ می کشند !
و جگرکی ها دل را !
آنجا " پُز" یک " ایدئولوژی " است !
و مصدر همه افعال خوردن است !
و ناف ، مرکز ثقل همه چیز است !
آنجا هر روز باید از تونل وحشت عبور نمود !
آنجا همه چیز نمود است و نه بود !
آنجا آرایشگران در آینه ی پندار ، مردم را اصلاح می کنند !
و روی ریش آنها ادکلن می پاشند !
و موی همه سرها ، قلندرانه است چون قیچی ِ اصلاح کند است !
آنجا موی دماغ را با دست می چینند !
آنجا همیشه در کوچه پس کوچه هایش بوی کباب به مشام می رسد !
آنجا ابرهای آسمانش دودی است که از روزن خانه ها به هوا متصاعد
می گردد !
آنجا در تمام فصول باران می بارد !
و خورشید همیشه خسته طلوع می کند !
و غروب واژه مانوسی برای همه است !
آنجا شب را در تابلوی نقاشیها به رنگ سرخ نشان می دهند !
و ستاره ها را روی تابلوی سفید با نقطه های سیاه نقاشی می کنند !
آنجا در باغچه ی خانه ها مروت می کارند !
و سبزه ی نقاشی بچه ها را در گلخانه آب می دهند !
آنجا راه رفتن روی زمین شکلی از رقص باله است !
آنجا موسیقی ِ جاز را با تار می نوازند !
آنجا درخت تاریخ را پیوند می زنند !
آنجا خرمهره قیمت گزافی دارد !
و خرمگس احترام فراوان !
آنجا قورباغه ها موسیقی کلاسیک اجرا می کنند !
آنجا مداحان با کلاه سر و کار دارند !
آنجا دانش را گز می کنند !
صفحه ی پندار مرکبی است !
و فرهنگ در بازارِ سمساری ها دنبال اشیاء عتیقه است !
آنجا صنعت به فضله گاوهای مزرعه زل می زند !
آنجا شیر ِ خوراکی تو را می خورد !
آنجا ماده ها همیشه آبستن تبصره ها هستند !
آنجا سیاست با عصا راه می رود !
و قانون عصاکش اوست !
آنجا آمار از روی سطل زباله ها تعیین می شود !
آنجا بهشتی است که درختانش با یک ته سیگار شعله ور می شوند !
آنجا لک لک ها ، کنیسه ای برای خانه سازی ندارند !
آنجا اندیشه همواره در حالت انفعال است !
آنجا حباب چراغها کاغذی است !
آنجا تفنگ ها وارونه شلیک می شوند !
آنجا دختران دم بخت تازه به یاد عروسک های دوران کودکی شان می افتند !
و پسرها موی سرشان برفکی است !
آنجا سرزمین عجائب است !
سرزمین دیدنیها ...
سروده : محمدرضا طالبی ( روشنگر )
در سال 1371