تبليغاتX
نظم و نثر

نظم و نثر

محمدرضا طالبی (روشنگر)

 

    ( روياي شيرين )

 

زورق زيباي شناور بر آب

پهنه ي درياش بشد چون سراب

در كف ِ گرداب  و دريا و موج

گاه فرود و گهي بالا و اوج

در نوسان رقص كنان او كه بود

حال خوشش هوش ز سر در ربود

خواب ببردش به سراي دگر

خواب بديد او كه شد او پر ثمر

خواب بديد او كه يكي كشتي است

جوش و خروش و همه سرمستي است

وسعت  دريا و كهين موج ها

آن فلك و آنهمه ي اوج ها

در نظر و ديده ي او كوچك است

اوست كه بر پهنه ي دريا تك است

خويش بديد او كه يكي همچو كوه

گشته ، سري دارد او باشكوه

وسعت دريا و سراسيمگي

هيچ نديد او بجز آن خيرگي

در افق ديد خودش مست بود

حال خوشي داشت و سرمست بود

مي كشدش اوج كهين موج ها

مي بردش موج به آن اوج ها

حال خوشي داشت به روياي خويش

كوه صفت مانده بر جاي خويش

خنده ي مستانه بهين قهقهه

ميزد و ميرفت به اين همهمه

ميزد و ميرفت شتابان به پيش

بي خبر از آن كه شود دل پريش

باور او شد كه در آن خواب خوش

آتش بيداد بگردد خمش

آنچه درون داشت گلستان بديد

پهنه ي يك باغ و بستان بديد

پيش چه ميرفت ، چون او مست بود

دلخوش آن باغ و آن هست بود

هيچ نپنداشت كه او كيست خود

خواب نگفتش كه قضا چيست خود

پهنه ي دريا و آن آسمان

سوسوي زيباي استارگان

مست نمودش كه بهين پيكر است

از همه سرها به جهان او سر است

تارك خود دارد او افسري

بر همه او ميكندش سروري

آنچه درون داشت ز سر مستي اش

هوش ز كف داده و از هستي اش

بي خبر از دست قضا و قدر

شايد و بايد كه شود شور و شر

بد كه نبود آب ولي از غرور

زورق زيباي نشد بند زور

خويش بزرگ او كه بديد از قضا

بي خبر از قدرت و شان خدا

غوطه ور خواب خوشش او كه بود

خويش نبود آنچه كه خوابش نمود

محفظه ي كوچك او چون گشاد

گشت بدان خواب بشد بدنهاد

بارگهي ديد درون خودش

جاه و جلاليست به دور و برش

محفظه ي تنگ گشاديش داد

باد غرورش بشدش بدنهاد

وسعت دريا بشدش قطره اي

در نظرش ذره تر از ذره اي

هيچ نپنداشت كه خود ذره است

بر اثر خيرگي بي بهره است

در نظري پر شتاب خود بديد

بي خبر از آنهمه گفت و شنيد

واي از آن جاه و جلال و شكوه

واي از آن پر كه ِ خيره كه كوه

گشت ز مستوري و مستيش خوش

گشت از آن باد غروريش خوش

آب به موجي بزدش ضربه اي

كوه يخي كرد بر او حربه اي

لحظه ي بيداري او سر رسيد

مرگ به زنجير و به بندش كشيد

ناگه از آن خواب خوش او رسته شد

لب ز سخن گفتن او بسته شد

مي بردش موج ِ تباهي به پيش

گشته به زنجير قضا دل پريش

كوه بشد كاه به دستان موج

گه به فرودي بشد او گه به اوج

پست بشد در كف دريا چنان

داد ز دست از كف خود آن عنان

ديد كه روياش فريبش بداد

خواب خوشش داد كف گردباد

زورق زيباي بشد واژگون

هرچه بپنداشت بشد تيره گون

دست قضا و قدر از آستين

وه چه درآمد و بشد راستين

تا كه بگويد منم آن اختيار

كوچك و خردي تو ، بدان كج مدار

در كف تو نيست چنين اختيار

تا كه بگيري ز من اين اعتبار

زورق بيچاره بيدار كرد

غفلت او بود كه بر دار كرد

غفلت از آن بود كه دادار بود

چوب مصيبت كف آن دار بود

زورق بيچاره كه نابود شد

آتش حسرت به دلش دود شد

صفحه ي تاريخ غرور و شكست

دارد و تو نگذري از داربست

جبر خدا ، دار ، تو دل خوش مدار

بر صفت غفلت از اين روزگار

آنچه  بگفتيم  به  پندار  نيك

زورق ما بود همان " تايتانيك ".

 

                                       سروده: محمدرضا طالبی (روشنگر)

                                       اردیبهشت ۱۳۹۱

+ نوشته شده در  ساعت 12:59  توسط محمد رضا طالبی  | 

 

( بر منهج سياحت )

 

گياه هرزه

روييده در پاي درخت بيد و سپيدار

ريشه در آب

زل زده

بر هذيان فاضلاب

افراط بوي گند

بر زلاليت اين آب جويبار

بر منهج سياحت اين باغ

يك آسمان ستاره

يك كهكشان نور

در پشت آن

يك آسمان

پر از ابر تيره رنگ

بر پاي تيز و بند به اين چنگك از ستيز

بر دست پر نقاله و پرگار

در تراكم و انبوه اين مركبان مرگ

در منظر سياهي

آن چشم بسته

بر آتش نهاده ديگ

در مطبخي كه لاشه ي گند دراز پاي

او مي پزد

نالان ِ اين حوالي ِ بي روح گشته است .

اين هم

فراز آب زلال و فراز گل

با بيل ِ  پر ستيز

كلنگ حماسه كش

زيرآب كاه

با يك شعور خسته

رمق رفته از پگاه

سنگ آسياب ِ قهر

با يك پريده رنگ

كنكاش ميكند.

آزاد راه ِ پر خم و پر پيچ !

آزاده

ياقوت و آن زمرد پنهان خويش را

بهر فروش مي برد

از بهر قوت

چه انگشت مي گزد

نمي بيني اش

مدام

پرخاش مي كند ؟!

 

                             سروده : محمدرضا طالبی (روشنگر)

                                        ارديبهشت 1391

+ نوشته شده در  ساعت 21:58  توسط محمد رضا طالبی  | 

 

   ( همخوني عشق )

 

لحظه اي ياد تو از دل نرود

مگر آنگه كه نهم سر به لحد

خاطرات تو بسي شيرين است

بي تو رخساره ي من  پر چين است

ياد آنروز كه آغوشت باز

بود و بگرفت مرا با صد ناز

از شرار نگهت جوشيدم

شهد شيرين لبت نوشيدم

ياد باد آن شب مهتابي ما

ياد آن لحظه ي بيتابي ما

سرمه ي چشم تو افسون مي كرد

دل ما را به تو مجنون مي كرد

به نگاهي ز من آن دل بردي

بعد از آن غنچه ي دل پژمردي

رفتي و ناله كنان گشتم من

پاي تا سر همه اندوه و محن

با تو بودم كه به خود پي بردم

بي تو تنها شدم و مِي  خوردم

چون شدم مست در آيينه ي دل

خيره گرديدم و از خويش خجل

دوش در خواب بديدم رويت

بود شمشير كج ِ ابرويت

چهره افروخته بودي آتش

بزدي بر دل من اي مهوش

كشتي آخر به دو شمشير مرا

بزدي بر دل من تير چرا

جان  ز كف داده چو شمعي بودم

پيكر خويش چه مي فرسودم

شعله ام رقص كنان مي خنديد

بر تو پروانه صفت مي گرييد

من در آن حال كه جان ميدادم

با تو خنديدم و گفتم شادم

تا كه من بار دگر زنده شوم

زنده گرديده و پاينده شوم

زلف پرچين تو را شانه زنم

با تو من با دل خود چانه زنم

ناگه از خواب پريدم ديدم

غنچه ي باز لبت را چيدم

غنچه از دست من افتاد به آب

پيش چشمم همه جا گشت سراب

زندگی خواب و خياليست گران

عشق یک خيزش بادیست وزان

چون نسيمي بوزد در كويي

دل شود بند كمان ابرويي

ناگهان لحظه ي بيداري ما

سر رسد آن تب و بيماري ما

عمر بگذشته و بيمار دليم

بخدا برده ي اين آب و گليم

عشق بازيچه ي رفتار شود

شيوه ي عاشقي انكار شود

صبر تلخيست كه نامش عشق است

آن دل سوخته دامش عشق است

دل بر آتش چو نهادي سوزد

سوزد آن دل كه چراغ افروزد

سوختم اين دل وامانده ي خويش

كه چراغي بنهم در ره خويش

تا  نيفتيم  به  دام  دگري

تا دگر دل نكند خيره سري

عشق مشاطه ي خون پالاييست

ديده جاي دگر و دل جاييست

كار مشاطه كه رنگاميزي ست

حاليا رنگ دلم  پاييزي ست

عشق با پير و جوان همخون است

دل بي عشق بدان ، داغون است .

 

                             سروده : محمدرضا طالبی (روشنگر)

                                                   اردیبهشت ۱۳۹۱

+ نوشته شده در  ساعت 12:1  توسط محمد رضا طالبی  | 

 

    ( نعره مستانه )

 

هي به فلك ميزنم اين دادها

تا كه برآرم ز تو فريادها

ناموران جمله مهيا شدند

خسته دلان بين همه با ما شدند

مرتبت و شوكت اهل نياز

شهره ي آفاق شد اينك به ساز

زخمه بزن ، ناز بر آفاق كن

منزل عشق است تو اتراق كن

رايت عشاق علم شد به دهر

روي ز دشمن تو بگردان به قهر

عشق در آنجا كه علمدار شد

خيره سر است عقل كه بر دار شد

پاي  بنه  تارك هفت  آسمان

نعره بكش بر سر خيره سران

گوشه ي عزلت منشين خوش خرام

عيش منغص نكني والسلام

وقت نشاط است و بهارت رسيد

رو به گلستان و بنوشان نبيد

همره خود ساز كن آن دلبران

شور كن آن نغمه ي رامشگران

خيره به خورشيد تو كن ديده را

باد  بزن  آن  دل  تفتيده  را

با تبر خويش تو هيزم شكن

آتش بيداد  بزن  بر  محن

شعله بر افروز به باغ بهشت

بذر اميدي بفشان بهر كشت

نيلبكي را  تو  بيا  ساز كن

ناي وجودت تو پر آواز كن

با گل و بلبل تو بزن باده اي

جاي دگر ميله و كباده اي

خنده ي خورشيد نگاه تو شد

پرتو  اميد  پگاه  تو  شد

گل به سراپرده ي تو خيره شد

نرگس مستت چو بر آن چيره شد

نعره ي مستانه بزن برخروش

قرعه بكش بر طرق عيش و نوش

آب تو در هاون ، ديگر مكوب

جيره مخور بر صفت داركوب

آه من  و  داد من  و  واي من

بهر تو بود است بيا جاي من

تكيه بر اين مسند خالي بزن

گشت در اين دور و حوالي بزن

با  نگه  من  تو  نگاهي  بكن

پس تو بيا هر چه كه خواهي بكن

منظر چشمت چه سياه و سفيد

رنگ به رنگ است نلرزي چو بيد

گه به تمناي وصالي خوشم

گه بزنم فال و به فالي خوشم

گاه در اين تيره شب بد شگون

تيره شوم تيره ، شوم واژگون

آه برآرم  ز دل از فرط عشق

تيره شود آب و گل از فرط عشق

با تو خوشم بي تو نيارم حساب

خويش در اين مرحله ي بيحساب

باده ي گلرنگ بياور بنوش

بر من مستور كه شد خرقه پوش

خرقه به آتش كشم آخر زمان

باده  بياور  تو  بده  الامان

جاه و جلاليست در اين جايگاه

بي تو شود در نظرم پر كاه

بذر اميدي تو به دلها فشان

شعله فراز آر چو آتشفشان

كوه  سهند و سبلان را ببين

قله ي آن  كوه  دماوند  بين

رشته جباليست كه البرز كوه

در نظرم گشته چنين باشكوه

كوه دنا  سر  به  ثريا كشيد

محفل ناهيد پر از شور و شيد

رايت زرتشت  به  ايرانيان

داد  همه  طلعت  ايمانيان

كورش نامي و حقوق بشر

دفع بلا كرد و همه شور و شر

من چه بگويم ز شه داريوش

كرد جهان جمله همه  پر خروش

رستم دستان تو بياور به ياد

كاوه ي آهنگر از آن شاد باد

باربد و شور نكيسا نگر

خوش چو نوازي تو شوي دادگر

بار دگر چهره ي خورشيد سان

كرد طلوع و همه ايرانيان

صبح درخشان همه بر پا شدند

همره او گشته مهيا شدند

نام "محمد (ص) " چو بر آفاق شد

كاخ مدائن همه بي طاق شد

رايت مختار علم شد به دهر

منتقم او شد به غضب او به قهر

فر هماييد كه فردوسي است

صاحب ديوان نه كرسي است

باده ي خيام بياور كنون

همره آن داريه و ارغنون

ليلي و مجنون نظامي بخوان

تا كه شوي بهر همه نكته دان

جامي و عطار چو معنا سرشت

بر تن ما جامه ي الفت برشت

بلخي ما مولوي باده ريز

محفل عشاق بكرد رستخيز

حافظ و سعدي كه غزلخوان شدند

در رگ ناموس ِ همه جان شدند

مسلك حلاج و غزالي يقين

بهر خدا بود و همه بهر دين

خواجه نصير زاده ي طوس است هان

با همه ي مجتهدان هم قران

درس فقاحت و حديث فصول

بود همه حكمت آن بر اصول

داور درمان و دوا بوعلي ست

خط شفا نزد همه برتري ست

جان سخن شعر سنايي بود

لطف سخن بين كه خدايي بود

خواجه نظام و شه سلجوق بين

برق ثريا و  تو عيوق بين

هر چه بگويم من و اين كمترين

هيچ نخواهم ز تو جز بهر دين

هي به فلك مي زنم اين دادها

تا كه برآرم ز تو فريادها

صفحه ي تاريخ پر از رنگ شد

چون به خطا حقه و نيرنگ شد

هان تو بخوان حكمت ايمانيان

بار دگر حكمت يونانيان

مهد تمدن كه ز انوار دوست

مشرق و خاور شده از بهر اوست

اوست خدايي كه چنين طيلسان

دوخت به ما داد بداد اين نشان

نيم نگاهي تو به اكنون فكن

دشت ، پر از لاله ي گلگون كفن

اين چه جفاييست كه بر ما برفت

اين چه خطاييت كه دل داد تفت

نعره ي مستانه ام از باده نيست

ناله ي من از سر سجاده نيست

كوزه پر از مي شده ، ساقي كجاست ؟!

اينهمه ره طي شده ، باقي كجاست ؟!

پيله ي خود بشكن و بالي بزن

حافظ شيراز ، تو فالي بزن

دست شهيدان همه كوته شد است

اينهمه سرها همه در چه شد است

اينهمه بيداد و جفا بهر چيست ؟!

رشته ي ايام بدستان كيست ؟!

كاسه ي چشمم همه پر خون شد است

چون رخ من لاله ي گلگون شد است

چاره ي كار است نشاط و نشيد

وه كه چه گفتيم ز گفت و شنيد

رنگ خدا در شفق آغاز ِ توست

نغمه ي ما همره آواز ِ توست.

 

                              سروده : محمدرضا طالبی ( روشنگر)

                                     فروردین ۱۳۹۱

+ نوشته شده در  ساعت 10:36  توسط محمد رضا طالبی  | 

 

( عشق و عاشقي )

 

عاشقي سوختن و ساختن است

سود و سرمايه ي خود باختن است

فارغ از مرتبه ي بود و نبود

شدن از هستي و بودن نابود

پاي تا سر همه معشوق شدن

روز و شب با عشق محشور شدن

راست استاده چو شمعي مردن

نه خميدن ، نه به خود پي بردن

شمع و پروانه يكي مدهوشند

دو يكي گشته سپس خاموشند

گل و بلبل به سراپرده ي دل

ره چو بردند نگشتند كسل

عاشقي رسم و رسومي دارد

جلوه ي خاص و عمومي دارد

جلوه ي خاص كمي تاريك است

فهم و فهميدن آن باريك است

به نگاهي به سراپرده ي آن

نشود آگه از آن مايه ي جان

چاه تاريك و عميقي باشد

آب آن رنگ عقيقي باشد

ته اين چاه صدايي دارد

يوسفي حال خدايي دارد

در درون ته چاه اضداد

مي زني بر سر خود هي فرياد

سر درون چه خود چون كردي

ليلي خويش تو مجنون كردي

راه پر پيچ و خم و باريك است

گاه روشن و گهي تاريك است

عشوه ي زهره ، منوچهر پابند

زهره در بند ، منوچهر چون قند

قصه ي ليلي و مجنونش خوان

سربسر خسرو و شيرينش دان

تا زليخا نشوي كي داني

صفت يوسف چون كنعاني

وامق و آن حركات عذرا

ويس و رامين تو ببيني شيدا

در همه عمر چو عاشق باشي

خوب پابند حقايق باشي

سرفرازي تو چو عاشق گردي

بي خود و همره وامق گردي

مصر جان را كه به ارزاني داد

دل به آن يوسف كنعاني داد

عاشقي شيوه ي دردآلودي ست

آتش عاشقي آخر دودي ست

جسم و جان در تب و تاب است بدان

آتشي در دل آب است بدان

در فرازي تو كه جان فرسايي

در فرودي تو به خود مي آيي

بنهي تاج همايي بر سر

كه شوي بر همه عالم سرور

عشق مشاطه ي شور انگيزي ست

عاشقي صحنه ي يك خونريزي ست

خون عشق است در آوند حيات

نشوي آگه از آن بي بركات

عاشق روي چو مهوش باشي

تو خود آيينه ي بي خش باشي

به زلاليت عشاق قسم

به الوهيت آن طاق قسم

دست ما عشق چو يك غربال است

با سرندش همه حسب الحال است

اين ني و ناي تو هرگز خاموش

نشود بي عشق بيهوده مكوش/

كي ، كجا ، ساقي سيمين ساقم

در ره عشق تو كردي طاقم ؟!

باده ي معرفت و پويايي

با سخن داني و آن گويايي

در الستم تو بدادي دستم

تا ابد بهر تو من سرمستم

عشق يك ذات خدايي باشد

در دل آن فر همايي باشد

آفتابي تو چو عاشق گردي

همه در پرتو تو چون گردي

در شعاع نگهت يك شفق است

دل آيينه ي تو يك طبق است

با سرندي كه تو خود مي بيزي

بر در معرفت حلقاويزي

عشق بر ناصيه مي رويد ، هاي

چهره خورشيد شود پا برجاي

آسماني تو به گستردگيش

نتوان يافت تو در زندگيش

زندگي همره عشق است و يقين

و يقين جلوه ي لبخند حزين

عشق گلدسته ي يك گلدان است

در دلت در همه عمر مهمان است

عشق ناخوانده چو مهمان باشد

ميزبان دل ، همه حيران باشد

بر سر سفره ي دل عشق نشست

همه پيوند معيشت بگسست

سفره ي عاشق دلسوخته بين

خون دل مي خورد او خود به يقين .

 

                               سروده : محمدرضا طالبی ( روشنگر)

                                        فروردین 1391

+ نوشته شده در  ساعت 11:48  توسط محمد رضا طالبی  | 

 

      ( پرده بردار )

 

باورم رفته كه در باور تو من باشم !

سخنم با اشك است

لحظه اي چشم دلم را بنگر

چشم دل در پس آن باور توست

كه به ترديد نگاهش كردي

خشك چشمي تو !

پر آبش كردي.

در نگاه من و تو يك چيز است

رستخيز است

بيا باور كن.

باورت رفته

كه خورشيد نگاه من و تو

در پس اين شب تاريك و سياه

چشمه ي پر نوري ست

كه در آن فرداها

آسمانش به هزارن خورشيد

كهكشانش به هزاران اميد

وسعتش

بسته به يك باور و يك پنداري ست

كه هم اكنون كه پر از ترديدي

چشمه خشكيده ز نور.

باورت رفته

كه يك حلقه ي پر اسراري

متصل با من و ما

بي من از خويش نكردي  تو عبور.

من كه بي ترديدم

به سراپرده ي تو ره بردم

آه

دل را به نگاهت

من

كِي

افسردم .

باورم شد كه تو بي باور من

آفتابي

پس يك ابر سياه .

به نم اشك و نگاه

باورم كن

كه چه بي ترديدم.

آه

بي تفسيرم

پرده بردار ِ تو آنگه بودم

كه خودم را به تو من افزودم .

 

                            سروده : محمدرضا طالبی (روشنگر)

                                     فروردين 1391

+ نوشته شده در  ساعت 11:42  توسط محمد رضا طالبی  | 

 

( ماهي تنگ بلور )

 

با دف و داريه آمد  در زد

به در خانه ي ما فصل بهار

عمو نوروز به همراهش بود

پاي تا سر همه شيدايي و شور

چو سرشتي از نور

تنگي از آب حيات

كه در آن ماهي گلرنگ شناور هم بود

به من او داد.

و با خنده ي روح افزايي

گفت برخيز

بگير از دستم.

جام پر آب درخشان شده بود

ماهي كوچك آن تنگ بلور

پاي تا سر همه رقصان شده بود

پلك بر هم زدني رفت ، عمو نوروزم !

و من آن ماهي را

بردم آنجا به لب ساحل دل

و لبش باز شد از خنده ي عشق

ماهي كوچك آن تنگ بلور

با دف و داريه ي فصل بهار

تا شب از پاي نيفتاد ز رقص

دل به دريا زده بود

همه جا سر زده بود

لحظه اي در شب اين عيد و بهار

به لب ساحل دل خيره شدم

دل پر از موج خروشان شده بود

و ز اعماق  پر عصيان شده بود

ماهي كوچك من

چشمش افتاد به درياي خروشان  پر آب

ناگهان جست زد از تنگ بلور

كف ساحل افتاد !

آب دريا به سراسيمگي از بستر خود

تا لب ساحل دل پيش آمد

و به موجي  پر جوش

ماهي كوچك گلرنگ مرا با خود برد...!

 

                                              سروده : محمدرضا طالبی ( روشنگر)

                                                           فروردين 1391

+ نوشته شده در  ساعت 11:9  توسط محمد رضا طالبی  | 

 

                "  بسم الله الرحمن الرحيم – هست  كليد  در ِ گنج  حكيم "

                               " هو الجميل و يحب الجمال "

   بهار آمد ،  بهار آمد ، خوش آمد                   مبارك بادتان ، گويم " خوش آمد "

از خدا مي خواهم :

عيد نوروزتان مبارك . نوروزتان پيروز ، هر روزتان نوروز و  امروزتان  ديروز نباشد.

درود فراوان بر شما عزيزان فرهيخته ، دوستداران فرهنگ و ادب ، شيفتگان معرفت 

و پويايي ، جستجوگران  زر ناب و گنج هاي پنهاني ،  مرهم گذاران  دلهاي  جريهه دار و

زخمي ، نقادان  ناپيداي  دنياي  مجازي  و جويندگان  حقايق در آيينه ي  آيينه دار خورشيد

معرفت ، كردگار توانا ، خداپرستاني كه خدا در معبد قلبتان است و معبد قلب من 

نگارستان آن  كردگار توانا. كردگاري كه از رگ گردن به ما نزديك تر است.

درود بي پايان من به شما  كه  از ابتداي تاسيس اين وبلاگ  از آن ديدن نموده ايد  و بعضا

در خصوص سروده هايم اظهار نظر كرده ايد  و مرا مرهون الطاف خود ساخته ايد.

هنوز جز به اندك ، سخن نگفته ام ، هنوز تمام  حرفهاي  دلم را نزده ام ، هنوز در خم يك

كوچه ام ،  سرگشته اي  در خم  كوچه اي  در شهر خيالين  آفتاب  درخشان  ناپيدايي ام ،

دريغا كه پيدايان ، نا آشناي شهر سوخته ي دلهايند !

و ناپيدايان آشناي آن.

   " حديث دوست نگويم مگر بحضرت دوست        كه  آشنا  سخن  آشنا  نگه   دارد "

فريادم ، فرياد  زير آب است.

زمينگير زمين  كف آبم  و شما غواصان  درياي  معاني  صدايم را شنيده ايد و مي شنويد  

و بعضا صدايم كرده ايد.دلم به خدا خوش است و پس از آن به شما فرهيختگان.

همين برايم بس.

عيدتان مبارك . خدانگهدار همه شما باد.

ارادتمندتان  

" روشنگر"

+ نوشته شده در  ساعت 11:14  توسط محمد رضا طالبی  | 

 

       ( خداي من )

             (14)

 

خدايا  بر در درگاهت آمد

بزد آهنگ خود را بي درآمد

شكسته ساز با مضراب جانبخش

بزد بر ساز دلهاي روانبخش

به نامت عطر افشانش نمودي

گدايي كرد و احسانش نمودي

مكن نوميد ، گر پيمان شكستيم

به درگاه تو ما اميد بستيم

در ميخانه ي دلها چو باز است

به درگاهت همه راز و نياز است

چو مستانيم و عقل از كف بداده

براي عشق ، پاي  خم ِ  باده

بده ساقي ، بده ، پير خرابات

از آن باده كه يابم آن مكافات

به آن باده اگر خونم بريزي

براي من هميشه تو عزيزي

بيا رنگين كمان آسمانم

بيا ، تنها ، بيا آرام جانم

بيا تا من برايت خون بريزم

بيا جانا برايت مي ستيزم

زنم بر گردن خود نشتري تيز

كنم خود را فدايت ، شور انگيز

به شورانگيزي دلهاي پر خون

به صحراي تو گشتم همچو مجنون

به صحراي دل جانهاي خسته

شقايقها بچيدم دسته دسته

تو اي لولي وش شبهاي تارم

چرا كردي در اين وادي خمارم

روانم همچو رود و جويباريست

روان در پاي سرو ِ سر بداريست

چو يك كوهم به يك پژواك خسته

فرو ريزم به پاي دلشكسته 

چه كس داند بجز تو درد ما را

چه مي داند ز نرمي سنگ خارا !

تو خود داناي اسرار نهاني

تو خود زير و زبرها را بداني

خري مفلوك با بار كتابي

رود بر راه با رنج و عتابي

مهار اين خر و آن خر سواران

بكف بگرفته مشتي كامكاران

چه مي داند خر مفلوك بدبخت

چه باري مي برد آخر، نگونبخت

نمي فهمد كه سنگين است اين بار

نمي داند ز كنه ِ  بار و اسرار

به قرآني كه مي خوانم شب و روز

چراغي  برفروز اي بخت پيروز

چو مستيم از مِي ِ خمخانه ي تو

كجا گرديم جز در خانه ي تو

قلم را دست ما ، كن يك عصايي

اگر خواهي تو گردد اژدهايي

ببلعد سحر و افسون زمانه

نگيرد اهرمن بر ما بهانه

ز نخلستان دل خرماي شيرين

برآور از دل فرهاد و شيرين

به شيريني نهادم  تاج  بر سر

گرفتم از تو يك گنجينه ي زر

نهادم  پاي  بر  فرق  هوسها

گرفتم  بيخ  حلقوم  نفسها

به نامت تاختم با توسن عشق

به سازت چون زدم با ناخن عشق

رسيدم عاقبت در سرزميني

كه داداريست در آن نازنيني

خداوندا تو را ما مي پرستيم

تو داداري و از غير تو رستيم

من آن خاكم كه بر فرقم نهد پاي

شكرداني ، شكر ريزي ، شكرخاي

تو مي بيني وراي ديده ها را

وراي ديده ها بشنيده ها را

به خلوت يك جهاني را بديدم

به جلوت ماه رخساري گزيدم

من آن مفتون خط آن نگارم

كه ميسازد هميشه دلفگارم

اشارت هاي ابرويش چه داني

وراي چشم پنهانش چه خواني

در آغوشش به شبها ماجراهاست

سراپايش همه لطف و صفاهاست

به پرواز آمدم بر آن بلندي

كه چشم انداز من شد سربلندي

به منقارم گرفتم برگ زيتون

چو مرغي واله و شيدا و حيرون

نشستم تارك يك شاخساري

سرم شيدا و حيران نگاري

نگارم همچو مرغي گشت پيدا

برم بنشست و بنمودم هويدا

هزاران مرغ در پرواز بودند

همه مفتون و اهل ناز بودند

به گرداگرد آن مرغ همايي

همه گشتند بي ميل جدايي

همه در محفل ما آرميدند

همه از خرمن ما خوشه چيدند

همه با عشق پيمانها ببستند

همه در خويش بت ها را شكستند

همه با يكدگر خندان و شاداب

همه پروازها  شد سوي مهتاب

غروب آفتاب و نور خورشيد

افق در انتظار نور مهشيد

تمام كهكشانها سر رسيدند

همه در محفل ما آرميدند

به روي آفتاب ِ آن نگارم

همه گشتند خود سرگرم كارم

همه انديشه ها سوي خدا شد

همه سرها پر از اين ماجرا شد

همه حيران آن رخسار گشتند

در آخر خود دهانها را ببستند

سكوت و خلسه و شادابي و شور

همه انديشه هاي جورواجور

به گرد نقطه و خط نگارم

همه بر خط  شد آخر كارزارم

به آن برگي كه در منقار من بود

رسيدم من در آخر خود به مقصود

بيا با يكدگر آواز خوانيم

در اين محفل نمانيم ار بدانيم

شب است و محفل ما نور باران

كن اي خورشيد ، فصل عيد ، تابان

بيا نوروز را پيروز گردان

بيا مجنون صحرا و بيابان

بيا با ساز يكديگر برقصيم

بيا ، بي گفتگو داراي نقصيم

به نقص خويش آگاهم تو كردي

برادر ، هيچ مي داني تو مردي ؟

به فصل عيد نوروز و بهاران

بيا در محفل نيكوي ياران

ترنم ساز فصل انجماديم

ز سر تا پاي آهنگ وداديم

خداي من خداي دوستي هاست

خداي ساز ِ آهنگ نكيساست

تو اي ساقي بيا همراه ساغر

شراب ارغواني را بياور

بنوشانم از آن مِي  كن تو مستم

ننوشاني ، چه هستم من ، كه هستم

به مستي مي برم غم را ز دلها

به مي شاداب ميسازم كسلها

براي زندگي شاداب گرديم

براي گفتگو بي تاب گرديم

سخن داروي درد بي امان است

شفاي جسم و جان مردمان است

سخن گر با عمل دمساز گردد

هزاران ساز پر آواز گردد

بيا بي حرف با سعي و عمل ها

بياور همچو زنبور آن عسل ها

بيا چون غنچه هاي گل بخنديم

كنار خار ، حلقاويز بنديم

سري داريم بر دار ِ هوس ها

دلي داريم در بند  قفس ها

دريغا عمر ما كوتاه باشد

به قدر لحظه ي يك آه باشد

نمي ارزد كه با جنگ و جدالي

به جان هم درافتيم اين حوالي

در اين دريا نمي بيني تو ساحل

بيا عاشق شو ، اي نيكو شمايل

بيا با عشق در دريا سفر كن

به اين كشتي ز طوفانها گذر كن

در اين گردابها عشقت به فرياد

رسد چون قصه ي شيرين و فرهاد

چو موجي بي امان خيزد ز دريا

به عشقت پاي برجايي تو برجا

" كلام الله " را نيكو نگه دار

" سلام الله " بر دلهاي بيدار

به اين كشتي تو درياي حقايق

بپيمايي و ميگردي تو فايق

خداي من خداي مهربان است

خداي اهل بي نام و نشان است

خوشا آن بي نشاني هاي پنهان

كه در بند غم و اندوه و حرمان

به زير سقف پوشالي اسيرند

و سردارند و اما سربزيرند

خوشا شبهاي هجر نامداران

كه مي دوشند همچون دامداران

ز پستان خرد شير ِ روانبخش

به انگشتان سحرآميز ِ جانبخش

خوشا بر حال زار آن پرستو

نسيمش برد از اين سو به آن سو

پرستو با هما دمساز گر شد

جهاني سر بسر زير و زبر شد

به پرواز آمدم در باغ دلها

رها گشتم ز دنيا و ز عقبي . (۹۸۸)

 

                                               ( بخش پایانی )  

                            سروده : محمدرضا طالبي (روشنگر)

                                                   دي ۱۳۹۰

+ نوشته شده در  ساعت 12:21  توسط محمد رضا طالبی  | 

     

        ( خداي من )

             (13)

پرستويي به روي شاخساري

نشسته غرق در اندوه و زاري

از آن فوج پرستوها رها بود

جهانش خطه ي رنج و بلا بود

نبودش لانه اي تا گردد آرام

از آن پروازهاي بي سرانجام

به سرگرداني ِ خود مبتلا شد

و نا آرامي اش ترس از بلا شد

غروب آفتاب او دربدر بود

تكاپويش چرا ، چون بي ثمر بود

در اين هنگامه سر زد يك نسيمي

چو دستي بر سر طفل يتيمي

نوازش داد و پرهايش بياراست

نويدش داد تا از جاي برخاست

به همراه نسيم او رفت جايي

كه ديد او شوكت و فر خدايي

"همايي" در قفس ديد او پريشان

 بپرسيد آن پرستو حال ايشان

همايش گفت در بند تو هستم

در اين محبس كه سربند تو هستم

تو تنها نيستي سر در گريبان

مكن بيهوده خود را خود پريشان

خدا آنجا كه خشم اش شيرگير است

همه فريادها در پرده زير است

خدا دانسته سرگرداني ات را

نواهاي همه پنهاني ات را

نسيمش را برايت او فرستاد

مشو نوميد ، كم كن داد و فرياد

بيا با ما تو هم در اين قفس شو

بيا اينجا تو با ما همنفس شو

قفس اينجا سرآغاز ِ بهشت است

خدا معمار و اين قالب چو خشت است

تو از فوج پرستوها گزينش

شدي ، تا نزد من آيي به بينش

رسي بر دانش و فر همايي

ببيني شوكت و فر خدايي

سرشت او معرفت را با بلاها

به سرگرداني و بس ماجراها

خداي ما خداي رازدار است

سر سردارها بالاي دار است

چو يك سر چون فداي او بگردد

هزاران سر براي او بچرخد

پرستو در كنار آن قفس بود

از آن شيرين سخن نيمه نفس بود

همايش ديد ساكت ايستاده

پرستو ، چشم در چشمش نهاده

نسيم از ره رسيد و داد آواز

پرستو را به ميل گشت و پرواز

پرستو مرده بود و جان رها ساخت

به نقد جان بهشت ديگري ساخت

نسيم آنجا چو ديد اين ماجرا را

چو طوفاني شد و گردون قضا را

به فرمان خدا زير و زبر كرد

هما را از قفس او خود به در كرد

نسيم عشق بود آنجا كه برخاست

خداي من چنين تقدير را خواست

دريغا ، اين من و ما سرگرانيم

به حكمت از پس پرده چه دانيم ؟!

خداي من خداي آن پرستوست

كه بي لانه به شب گمگشته بي سوست

خداي من براي يك پرنده

بگيرد جان صدها خو درنده

فراز كاكلش "حق اليقين " است

در انگشتش سليماني نگين است

كه با فرياد در منزلگه داد

بشوراند نسيمي را بر آن باد

هر آن بادي كه آتش مي فروزد

در آخر هستي خود را بسوزد

خدا در انفجار ِ يك سكوت است

همه عالم به فرمان ِ " سه سوت " است

صداي " نفخه ي صور" اش شنيدم

در آنجايي كه من خوش آرميدم

كه برخيز اي كفن پيچيده بر تن

بزن بر فرق دشمن با فلاخن

در آنجايي كه تو خوش آرميدي

براي اهرمن خود را خميدي

خروس صبح " قد قامت " بخواند

پري روي است و درس خود بداند

صداي  عندليبان  سحرخيز

به باغ دل ، صدا ، صوتي ست خونريز

خوش آن صبحي كه او خونم بريزد

خوش آن باغي كه بلبل مي ستيزد

خداي من در اين مكتب به خوبي

هميشه ميزند ما را به چوبي

من آن مفتون چوب آن نگارم

كه با خوبي كند بس دلفگارم

ببين دشت شقايقهاي پر خون

كه دلخونند اما جمله مجنون

ببين خوبان عالم چون اسيرند

سرافرازند و اما سربزيرند

خوشا قلبي كه دائم مي طپد او

براي ياد يار مهربان خو

براي  گفتن  الله اكبر

نه سر را مي شناسد او نه افسر

سري دارد فراز برج بينش

نظرگاهش جهان آفرينش

دريغا با خدا بيگانه گشتيم

"علي الظاهر" خدا را مي پرستيم !!

هر آن كس با خدا دمساز گردد

براي خاطرش چون ساز گردد

چو سازي گشت ناموزون در آهنگ

به روح مردمان او ميزند چنگ

نميداند كسي راز نهان را

نميداني تو سّر ِ مردمان را

كه ميداند درون پرده ها چيست

كه ميداند كه پشت چهره ها كيست

خداي من خداي رازدان است

خدا داناي اسرار نهان است

من و تو نقش بر لوح خياليم

و يك برجسته نقش بي مثاليم

هزاران نقطه و شكلي كه تصوير

نمايان گردد او بر لوح تقدير

به دست قدرت حق در مداري

به گردش آمده در كارزاري

خداي من براي گردش كار

به گرد نقطه اي گردد چو پرگار

همان يك نقطه راز دهر باشد

همان  آغاز  بر و بحر  باشد

ز مبدا تا به مقصد رهنمون اوست

خدايم ساحر و سحر و فسون زوست

دريغا ! خواب چشمانم گرفته

پريشاني ست  دامانم  گرفته

شب است و سرپناهي را ندارم

بجز حق من گواهي را ندارم

خدايم درد و درمانم بداند

ولي خواهد كه از تو واستاند

صدا كردم تو را با درد جانسوز

كه برخيزي به درمانم شب و روز

به درمان و به درد هم بكوشيم

به دريايش چو موجي برخروشيم

چرا ما اينهمه رخ زرد داريم ؟!

چه درماني براي درد داريم ؟!

چه داري در ترازوي خيالت

كه گشته اينچنين وزر و وبالت

از اين بالا نشيني ها چه حاصل ؟

نشد ميل دلي سوي تو مايل !

خدايم رسم دلجويي بياموخت

براي شمع جان پروانه ها سوخت

خدا در برج ِ عاج ِ اهل ِ معنا

نشانده پادشاهي پاي بر جا

سرير ِ سلطنت در ملكت دل

بماند زآفت اين آب و اين گل

به شوق و ذوق درماني بياور

براي اهل معنا اي برادر

گل جان از عفونت ها چه افسرد

هزاران غنچه ي بشكفته پژمرد

درون سينه ها حبس شد نفس ها

ز طوفان بلاخيز هوس ها

توانا گشته از اخلاق نيكو

نمي لغزد به اين سو و به آن سو

ترازوي سرشت آدميزاد

گهرسنج است ، واي از داد و بيداد

خداي من طبيعت را بياراست

براي اهل معنا بي كم و كاست

تراز عقل در دست گهرسنج

نهاده تا به دست آري تو آن گنج ...(۹۰۰)

 

                                   ادامه دارد ...

                           سروده : محمدرضا طالبی (روشنگر)

                                    دی ۱۳۹۰

+ نوشته شده در  ساعت 23:39  توسط محمد رضا طالبی  | 

 

         ( خداي من )

                 (12)

هر آن كس در به روي خويش بسته

قلم بي " باد " در دستش شكسته

چو باد كبر و خودخواهي وزان شد

گلستان وجود ما خزان شد

چرا ره در درون هم نداريم ؟!

چرا بي گفتگو انديشه داريم ؟!

تو پنهاني و من پنهانم از تو

تو بي فرمان و من فرمانم از تو

جدا ما مركب خود را برانيم

اگرچه همدليم و همزبانيم

شكافي در ميان افكنده شيطان

كه ما بي يكدگر باشيم حيران

جهان ما جهان گفتگوهاست

" بده بستان" فكر و جستجوهاست

فغان و ناله ، افسوس و دريغا

شده آهنگ محزون نكيسا

چو ساز اهل معنا زد مقامي

نمي بيني سراپا خود قيامي

قيام عشق در منزلگه داد

نمي بيني چو بر پا خيزد اين باد

سرم شيداي خالي از هواييست

دل من عاشق شور و نواييست

نواي عاشقان ِ شور و سرمست

صداي دلبران ِ آن فرادست

بيا عزلت گزيني را رها كن

غبار آينه دل را تو ها كن

بيا در مكتب لبخند گلها

بياموزيم سر ِ اين معما

معماي تو لبخند جنون است

تو مجنوني و ليلي ذوفنون است

تو " بلقيس" ِ " سباي" آرزويي

"سليمان " را نكردي جستجويي

سليمان ِ جهان ِ نامداريست

خداي من ، خداي كامكاريست

خداوند تب و تاب پريوش

خداوند خداوندان مهوش

خداوند هزاران عشوه و ناز

خداوند ترنم هاي بي ساز

خداوند همايون چكاوك

كه با بيداد خواند نرم نرمك

خداوند حجاز آن سحرخيز

نهيبي مي زند از جان كه برخيز

چو جانش گشته لبريز تلاطم

به جامي مي نشيند پاي اين خم

به ساز عشق و با مضراب خونريز

خدنگ عشق ما را ميكند تيز

به صلح و جنگ خونريزان معاف اند

فراز قله هاي كوه قاف اند

به قاف عشق ماوايي گزيدند

ز نااهلان نامحرم رميدند

به شين ِ عشق شاداب اند و مسرور

به عين ِ عشق خود سرچشمه ي نور

چو سيمرغ اند با پر همايي

كنند پرواز در عرش خدايي

خداي من خداي نازك انديش

زند بر اهل دل او زخمه و نيش

به نيش سوزن ِ اين مهرباني

زند بر زخم دلها  گر  بداني

عفونت هاي دل بيرون برآرد

به روي زخم دل مرهم گذارد

چو " جراح معاني " درد جان را

كند درمان ، او  روح و روان را

خداي من كه دائم در حضور است

سراپايم هميشه غرق نور است

نمازم وقت و هنگامي ندارد

هميشه در دلم بار و بر آرد

بر ِ شيرين به فصل انجمادم

برآرد از درخت ِ آن نهادم

نمايش جلوه در آيينه دارد

تجلي در دل بي كينه دارد

چه مي ارزد نماز آن پريشان ؟!

كه مي خواند به رسم و كيش و ميزان

پريشاني ز " ابليس لعين " است

كه شك دارد و بر ضد يقين است

خدا در تار و پود آن گياه است

كه سرسبز است و در بند پگاه است

كه شبنم را به شب مي گيرد از آه

سحرگه سبز و خرم در نظرگاه

تو مي بيني طراوت پيشه باشد

تمام هستي اش انديشه باشد

گياهاني كه خودرو بر لب جو

برويند و به شب خود در تكاپو

ز آب چشمه ي جوشان ِ پنهان

ستانند از خداوند آنهمه جان

نمايان جلوه هاي مهر اويند

به هر تقدير دائم خوبرويند

نمي دانند رسم خودنمايي

نميخواهند از كس رونمايي

به " قد قامت " "صلاة " ِ صبح خوانند

به سازش همنوايي را بدانند

چه آهنگي از آن خوشتر كه بيني

جمال و جلوه ي يك نازنيني

جهان پر از صداي بي صداهاست

خدا پنهان درون ِ اين نواهاست

براي من مخوان شعري كه يادش

رود از گوش ِ جان آهنگ ِ دادش

سرود ما همه پژواك ياهوست

طنين انداز در جانم همه اوست

من و ما يك نوآموزيم و بيدل

سرشتي رازناك و رشته از گل

لگدكوب ِ هزاران آرزوييم

به گل آغشته از دل ، وه ، چه دوريم

گل نمناك ِ حرص و آز هستيم

از آن بالا بلنديها كه رستيم

" گل قالي" كه چشم انداز ما گشت

رود از ياد ما كوه و در و دشت

هواي رويت ِ اشياء ِ  بيجان

نظرگاهم چو شد گشتم پريشان

براي شادباش ِ اهرمن خو

مگو شعري كه بيرنگ است و بي بو

ادب در عرش اعلا جاي دارد

سرود آنجا بر و باري برآرد

خداي من فريبا باشد اي دوست

خداي من شكيبا باشد اي دوست

خداي من سرودي را سراييد

كه آهنگش بزد با چنگ ناهيد

خدا در تار و پود ِ يك خياليست

خدا در ني دمد ، ناي ِ تو خاليست

تو خالي شو ز هرچه ياد داري

كه تا از او بر و باري بياري

چو شعري ريشه اش جان خدا شد

براي هر كه خواني مبتلا شد

براي مبتلا شعري بياور

براي پر بلا ، خورشيد ِ خاور

تو خورشيدي از او خود مستنيري

در اين شبها تو يك ماه منيري ...(۸۲۲)

 

                                   ادامه دارد ...

                           سروده : محمدرضا طالبی (روشنگر)

                                    دی ۱۳۹۰

+ نوشته شده در  ساعت 21:20  توسط محمد رضا طالبی  | 

 

      ( خداي من )

               (11)

 زبانم الكن و بسته دهانم

به مويه در سه گاهش من چه خوانم

به آه و ناله و درد جگرسوز

زنم فرياد تا اين شب شود روز

دمي از ناي خالي از هوايي

تو بشنو ناله ي درد جدايي

جدايي در سرم روييد اي واي

گياه صبر تلخ اين شكرخاي

به جام هستي ام چون مار دم زد

خدايم اين جدايي را رقم زد

شرابم زهرآگين ِ هوس شد

دلم  مرغي ، گرفتار قفس شد

ز باغ و " روضه رضوان " پريدم

به دشت سرخ تفتيده رسيدم

مهارم آتشي بيبا ك گرديد

شرار آتشم چالاك گرديد

مغا ك خاك ماوايي گزيدم

ز دلمشغولي گلها رميدم

پر پرواز و بال و چينه دانم

در اين وادي گرفت از من امانم

به آب و دانه افتادم به بندي

شكار و صيد صياد و كمندي

كجا شد آن هواي بي هوايي ؟!

به خود مي پيچم از درد جدايي

فلك در چنبر خويشم فكند است

براي هستي ام بند و كمند است

حكايت در بر دلدار دارم

شكايت گر كنم بالاي دارم

سرم در سر سراي كاخ گلهاست

دلم در قيد و بند آن فريباست

خداي من ز جنس نور باشد

همان پژواك " كوه طور" باشد

درون ِ قاب دل ، عكس الهيست

كه آويزان ِ داد و دادخواهيست

به كنه ِ راز پي بردم به آهي

كه از دل بركشيدم صبحگاهي

چو دلدارم نمايان گشت بر من

يقينم شعله زد بر خرمن ظن

غزل خوانيم و خوش باشيم اي دوست

كه هر چه دارم و داريم از اوست

سر تسليم با بانگ اذاني

فرود آورده اما  كو  اماني

به جان ِ جان ستان آهنگ او كن

درون خويش را خود جستجو كن

تو را در كشتي ايمان چو بينم

به آرامش در آن كشتي نشينم

كه در گرداب ، كشتيبان ما اوست

در امواج خروشان ، ذكر ياهوست

بيا مهر سكوت خويش بشكن

اگرچه خود زبانت باشد الكن

بيا بلبل هزار باغ ما شو

بيا بر زنگ آيينه تو ها شو

بيا با ما به ميخانه تو بنشين

بنوشان بر من و ما شهد شيرين

برس بر داد اين دلهاي خسته

كه از دنيا و مافيها چه رسته

تو در بند و اسير خويش گشتي

تو صافي ناشده درويش گشتي !

كه دستت داد كشكول گدايي ؟!

تبر زينت چه شد مرد خدايي ؟!

چرا ما عهد و پيمان را شكستيم ؟!

در اين بنخانه پاي بت نشستيم !

اگر " قالوا بلي" گفتيم با يار

در اين بتخانه ، بت را كن نگونسار

من آن پيمانه ي روز الستم

كه پر شد از مي و اينگونه مستم

خداي من خداي بت پرستان

نباشد ، بت پرستان راه ِ مستان

نگيرند از قفاي دادخواهي

ره و رسم خداجويي ، كماهي

ز دست اهرمن خويي ستانند

گلي مصنوع رنگ و بدگمانند

خداي من خداي آن گياه است

كه روييده لب جو ، بي پناه است

خداي من خداي آن شبانيست

كه در برق نگاهش يك جهانيست ...(۷۵۹)

 

                                  ادامه دارد ...

                      سروده : محمدرضا طالبی (روشنگر)

                             دی ۱۳۹۰

+ نوشته شده در  ساعت 13:6  توسط محمد رضا طالبی  | 

 

       ( خداي من )

            (10)

صدايم را به گوشت ميرسانم

تو را از بند غمها ميرهانم

به اميد خداي مهرپرور

نهم تاجي ز گلها تارك سر

" تواضع پيشه " با دست خدايي

رهاند از غم او ، بي دست و پايي

ادب داروي خشم بي امان است

ادب تهذيب اين روح و روان است

ادب سر چشمه ي نور الهي ست

علمدار جهان خيرخواهي ست

ز گل آموختم رسم تبسم

جهان عندليبان شد تجسم

برايم عشوه ي گل فاش گرديد

خدا اين جلوه را نقاش گرديد

ادب سرلوحه ي لبخند ما شد

ز ما اخلاق بدخويي جدا شد

ترشرويي و بدخويي ز باد است

ندارد آنكه خود نيكونهاد است

به خشم ار خود جهاني را بگيري

به دام خشم خود آخر اسيري

بيا و بيرق دادت علم كن

وجود خوي بدخويي عدم كن

ز باد  ار  پرچمت در اهتزاز است

فرود آور كه از روي نياز است

خداي من خداي پرچم  ِ داد

نداد او پرچم خود دست اين باد

ندارد باد در سر مرد ِ حق بين

كه باد كبر و خودخواهي برد دين

مدار " دين مدار" و آدميت

مدار عشق و لبخند و حميت

چرا دين خدا قائم به انسان

شد از آغاز با تدبير يزدان

چرا انسان نماهاي خدايي !

ز دين دارند خود ميل جدايي !

چرا در ذات خود جمله پليدند

سياهند و به ظاهر رو سپيدند

مگر دين خدا قائم به فطرت

نشد از ابتدا همزاد فكرت

ز پاسخ دادن ، او خود شرمسار است

كه سر در آخور و " آخور مدار" است

نسيم عشق در اين باغ و بستان

وزيده ، عالمي كرده گلستان

خداي من چو مي خواهد كه با رنج

به دست آري در آخر نقشه ي گنج

برايت نقش زيبايي رقم زد

برايت ساز خود با زير و بم زد

خدايم زخمه بر ساز وجودي

زند بر پرده هاي تار و پودي

كه از ژرفاي دل آهي برآرد

از آن ژرفاي دل باري برآرد

به عشق آتشين خرمن بسوزد

سراپاي وجود " من " بسوزد

منيت قي شود از آن دهاني

كه سر داد است با بانگ اذاني

به پنهاني بشويد آن دهان را

و پاكيزه كند روح و روان را

سحرگه تار تنهايي نوازد

سراپاي وجود خود گدازد

بسوزد ايستاده همچو شمعي

فروزان گردد او در بزم جمعي

به اشك و شعله و رقص فرحبخش

دهد هستي در آخر گردد او نعش

چو شمعي گشت بيجان ظلمت از راه

رسد  آخر  رصد گر از  ته چاه

فروزد شعله ي خودخواهي خود

نهد  بر سر تاج  شاهي  خود

به ظلمت انس دارد اين نگونبخت

به تاريكي نمايد خويش خوشبخت

از آن سرچشمه ي شمع فروزان

چو خفاشي ست حيران و گريزان

به شب او مركب خود را بتازد

در آخر هستي خود را ببازد

رصدها ميكند او از ته چاه

به چشم تار بيند چهره ي ماه

سرانجامش چَه ِ او مدفن اوست

چرا ، چون فطرت او اهرمن خوست

براي اهرمن خادم نگرديد

هر آنكس در دلش خورشيد را ديد

درون ، منظومه ي راز و نياز است

درون ، پيچيده ي دنياي راز است

تو راز سر به مهر آن خدايي

خمي سربسته بي چون و چرايي

شرابي كهنه در جامي بلورين

به دستت داد سرخوش باش و شيرين

بنوش اين باده در ميخانه ي دل

به ياد  يار سيمين ساق خوشگل

در اين ميخانه پاي خم نشستم

به يك پيمانه عهد خويش بستم

كه تا هستم نگيرم  يار ِ ديگر

سراپا يار گشتم ، يار ، بنگر

تو مجنوني ولي ليلاي تو كيست ؟

ز بهر كيست ، " واويلا " ي  تو چيست ؟!... (۷۲۱)

 

                                   ادامه دارد ...

                           سروده : محمدرضا طالبی (روشنگر)

                                    دی ۱۳۹۰

+ نوشته شده در  ساعت 0:15  توسط محمد رضا طالبی  | 

 

         ( خداي من )

              (9)

 

 خداي من كه رب العالمين است

وجودي ثابت از روي يقين است

شعوري بر جهان اوست حاكم

همه بر ذات او باشند قائم

همه بر پاي خود زنجير دارند

سري افكنده و در زير دارند

جميل است و جمالش جمله پيداست

ز بالا تا به پايين در چپ و راست

ز مشرق تا به مغرب آفتابش

بتابد در شب و اين ماهتابش

ز نور آفتابش مستنير است

وراي عالم امكان منير است

نباشد او ، جهان در لحظه ، فانيست

مدارش دست سرداري جهانيست

چو زيبا مصدر جان جهان شد

جهانش سر بسر روح و روان شد

"حباب انديشه " از روي مجازي

شود يك عمر او سرگرم بازي

چو طفلي با حقيقت خود قرين نيست

گمان پندارد اما بي يقين نيست

يقين در ذات كودك نقش زيباست

جهان كودكان جمله فريباست

تنفر در تكاپوي مجازي

شود پيدا از اين اسباب بازي

ز نفرت ، كودكان ابليس خويند

ره مهر و محبت را نجويند

ز نخوت ، مردمان دائم گريزند

تكبر را هميشه مي ستيزند

ز فحش و ناسزاگويي چه بسيار

گلستان وجودي پر خس و خار

شود بيغوله اين كاشانه مپسند

كه اهريمن بگردد از تو خرسند

به آب و تاب و اين راي ِ دروغين

زند بر سينه ات دشمن به زوبين

خداي من ره و رسم وفا را

نشانت داد با صبر و مدارا

بگيري يك جهاني را به لبخند

شكرداني و قنداني پر از قند

ترشرويي و بدخويي جهان را

نكرده اينچنين مقبول و زيبا !

خداي من درون سينه باشد

درون سينه ي بي كينه باشد

صدايش در تمناي نيازي

رسد در گوش چون آهنگ ِ سازي

چو مي خوانيم ما آيات قرآن

صداي اوست ، او ، آن حي سبحان

در آياتش تجلي مي كند او

تجلي مي كند با ذكر ياهو

در آيينه نديدم جز خدا را

چو من با دشمنش كردم مدارا

خدا با دشمنانش كار دارد

سخن در پرده او بسيار دارد

دل دشمن چو رامش شد به نرمي

ز سردي مي گرايد او به گرمي

در آغوش خدا ، گر خفته باشي

ببخشد كفر را ، گر گفته باشي

بسا آن دوستداران خدايي

كه ره گم كرده اند و يك بلايي

بگيرد دامن آنها چو آتش

بسوزد خرمن خودخواهِ سركش

ز خودخواهي نشد دين خدا راست

ز كج رفتاري ما بي كم و كاست

خداي من خداي راستين است

كه جانش بهر او در آستين است

اگر بارد چو آتش بر سر او

نخسبد روز و شب جز در بر او

خداي من حسابش با تراز است

كتاب و دفترش پر رمز و راز است

خداي من خداي نور مطلق

نباشد در شبستانش بجز حق

ز باغ او به حق گر گل بچيني

ز آفت ها تو آسيبي نبيني

به گفتار و به كردار و به رفتار

بياور نامه اي نيكو ، تو سردار

خدا رامشگر اين محفل ماست

خدا " برهمزن " آب و گل ماست

خدا با باد و باران گفتگو كرد

خدا اين باغ و بستان را نكو كرد

خدا با ساز ما آهنگ بنواخت

به مضرابش مقاماتي چنين ساخت

خداي من در آوند گياهي

نهاده يك طراز دادخواهي

خداي من خدايي مهربان است

براي گله ي ما يك شبان است

پلنگ و شير و ببر تيز دندان

نگيرد طعمه ، جز با اذن يزدان

نپيچد مار جز در چنبر او

چه دردي دارد جز دردسر او

نسيمش برگ گل را مي نوازد

به خارش دست ما را مي خراشد

ز طوفانش هوا گر خشمگين شد

ز گرمايش اگر او آتشين شد

همه با يك شعور رازناكي

به يك نغمه به يك آهنگ راكي

سرايد شعر زيباي طبيعت

خوش آهنگي طراز ساز طينت

خلاف طينت و راي الهي

نيابي منظر يك ديدگاهي

به پنهاني نوايي مي نوازد

درونها آتشي را مي گدازد

درونها شعله ور گرديده ، از اوست

نگاهي كن كه اين آتش چه نيكوست

خداي من نها ل غيرت عشق

به دل او كاشت تا در حيرت عشق

به دست آري جهاني را به لبخند

به شيريني رهايي يابي از بند

جهان در بند خودخواهي پر آشوب

بگرديد است خود با غرش توپ

نسيم از باغ پر آتش گريزان !

گريز از باد ِ فصل برگريزان

به نجوايي سحر با باد مي گفت

شكيبايي ، كه دل از غير مي رفت

كه اي باد از سر خودخواهيت چند

نهال آرزويي كرده در بند

چرا در باغ و بستانم وزيدي ؟

چرا با با ل اهريمن پريدي ؟

شكستي ساقه ي گلها تو صد بار

چرا كردي سپيدارم نگونسار ؟

خدايم " باد خودخواهي " ندارد

خدايم " باد مغروري" نيارد

درختان خدا گر بار دارند

ز بادش چون وزد بارو برآرند

پريشان كرده اي گلها در اين باغ

زغن بي زار و بلبل زار از اين زاغ

سيه پوشيده با تلبيس و زاري

زغن در باغ كرده سوگواري

ز دستت باد در ملك سليمان

كنم فرياد ، چونين گشته ويران

خدا گر خواهد آرد يك بلايي

كند باد آن سر ِ مرد ِ كذايي

چو پر بادش كند با نشتري تيز

كند خالي ، چو گردد مرد ِ خونريز

خداي من در اين جولانگه داد

نكرده خود چنين اين ظلم و بيداد

تو را گر توسن انديشه داد است

مكن بيداد كين انديشه باد است

ز  دار ِ  آن  مجازات  الهي

نرست آخر سر ِ مرد كذايي

خداي من رقم پرداز باشد

به صد شور و نوا دمساز باشد

اگر  خود  ذرة المثقال  بيني

وجودت را سراسر" حال" بيني

خدايم را شبي در خواب ديدم

صدايش را به گوش جان شنيدم

خدايم گفت اي اهل سكارا

تو با مخلوق ما خود كن مدارا

اگر خود كاسه ي دل را شكستي

ز خشم ما بدان ، هرگز نرستي

به چشم بد مبين مخلوق ما را

نگرداني بگردانم قضا را

تو را در چشم مردم خوار سازم

به دردي ، من تو را بيمار سازم

بگويم آتش دلها فروزد

بگويم خشم محرومان بسوزد

بسوزد خرمن عمرت به آتش

مكن آيينه ي دلها پر از خش

منم ، من ، رهبر دلهاي بيدار

منم آيينه دار ِ آن سپيدار

من آن باشم كه در جامي بلورين

نمايم جلوه هاي شور و شيرين

مثالين آفتابم من به خوابي

نمي يابي تو وصفم در كتابي

منم در پيكر و دلهاي بيمار

منم ، من ، آن طبيب و ان پرستار

تو را بر تارك گلها نشاندم

ز خود در طينتت عطري فشاندم

كه خوشبو باشي ، اي ، در باغ هستي

نمايان ، دور باش از خود پرستي

خداي من صدايش چون رسا شد

به آهنگش دل من مبتلا شد

صداي او كه در سازم چو افتاد

به سازش ميكنم من داد و فرياد

از اين آشفته خوابم من پريشان

پريشان گشته ام از دست ايشان

خداي من پريشانم نمود است

پريشانيم زين گفت و شنود است

به هر لحظه چو با او كار دارم

برايش گفتگو بسيار دارم

نمازم از پريشاني قضا شد

برايش هستي من چون ادا شد

خدايم عاشق گفتار نيك است

خدايم عاشق كردار نيك است

به گفتار و به كردار و به پندار

نكويي كن ، نكويي كن ، گرفتار

اگر آني از او غفلت نمايم

نيابي تو اثر از جاي پايم

خداي من خداوند اثر ساز

خداوند سرانجام و سرآغاز

سرآغازم سرآغازي خيالين

سرانجامم سرانجامي مثالين

نميدانم چرا افسانه ام كرد

چرا در پاي خم پيمانه ام كرد

چرا شاقول غم را او به من داد ؟!

كه بر بنياد هستي هي زنم داد

بناي ما ، بنايي ماندني نيست

بر اين سرلوحه حرفي خواندني نيست

زنم هي بر فلك اين داد و فرياد

مبادا در سرم لانه كند باد ... (۶۷۵)

 

                                                          ادامه دارد ...

                         سروده : محمدرضا طالبی (روشنگر)

                                 دی ۱۳۹۰

+ نوشته شده در  ساعت 12:51  توسط محمد رضا طالبی  | 

    

        ( خداي من )

             (8)

 تو بشنو قصه ي يك نازنيني

كه با من گفت از روي يقيني

گدايي در گذرگاهي نشسته

بزد مضراب بر سازي شكسته

چو ميزد زخمه ها بر سيم آن تار

تمام مردمان ميكرد او تار

چو ناموزون و بد ، آهنگ ميزد

به روح مردمان او چنگ ميزد !

دل مردم از او كي شاد باشد

كه پندارد به خود استاد باشد

به مضراب بدش دل مي خراشيد

به دلها بذر بدخويي بپاشيد

نمي دانست نااهل است با ساز

نمي كرد در دلي او راه خود باز

به صبح و شام ان مرد نگونبخت

به نا اهلي چه مي كوشيد سر سخت

در دلها به رويش بسته گرديد

دل مردم ز كارش خسته گرديد

نبودش اوستادي در ميانه

نمي دانست او رسم زمانه

هنر ، با علم و دانش خود عجين است

هنرمند است آنكس نكته بين است

گدا در كار خود اصرار ورزيد

ز بي مهري مردم او نترسيد

اگر مي رفت و مي آموخت آهنگ

نمي كرد در هنر ، اين قصد و آهنگ

نمي كرد با هنر او خود گدايي

نمي انداخت از سر تاج شاهي

هنرمندان عالم پادشاهند

براي كشور دل ، دادخواهند

گدايي كي كند شخص هنرمند

كجا ، كي ، خود بيندازد در اين بند

گدا با ساز ناموزون به هر روز

به آه و ناله هاي بس جگرسوز

گدايي كرد اما بي ثمر بود

چو در اصل و نهاد ، او بي هنر بود

هنر را سايه مي ديد آن نگونبخت

براي سايه مي كوشيد بدبخت

ز اصل سايه هم او بي خبر بود

بر اين بنياد او خود بي هنر بود

بر اين منوال مي كوشيد سرسخت

گدا خود بي خبر ، مي گشت بدبخت

در اين هنگامه روزي يك هنرمند

گذر كرد از قضا ديد و به لبخند

گدا را گفت سازت را به من ده

براي لحظه اي در قيد بنده

مقيد باش با رسم و ره راست

مزن بيهوده مضراب چپ و راست

گرفت آن ساز را مرد هنرمند

به نرمي و به گرمي و به لبخند

نشست او گوشه اي زد در سه گاهي

به آرامي به اندوه نگاهي

چو مردم آن صداي خوش شنيدند

به گرد او همه خوش آرميدند

به مضراب چپ ، او شوري برانگيخت

ره و رسم هنر را در هم آميخت

ره او در هنر بنده نوازي

و رسمش بود او ، قاموس سازي

همه در حيرت از آهنگ سازش

همه در فكرت از راز و نيازش

همه در ژرف درياي معاني

فرو رفتند با آوازخواني

همه بر دست او گوهر نشاندند

همه در پاي او جوهر فشاندند

چو مي پنداشتند او خود گدا نيست

در اين آشفته بازارش رها نيست

ز سازش بهره ور بودند مردم

ز رازش بي خبر بودند مردم

سرانجام از صدا افتاد سازش

ولي مردم برآوردن نيازش

ولي او راه و رسم ديگري داشت

به سر، او گوهرين خود افسري داشت

نظر بر بي هنر مرد گدا كرد

به اين پندش گدا از خود رها كرد

به دست آورده گوهرها به او داد

نكرد او بر گدا خود ظلم و بيداد

گدا با ثروت آورده بي رنج

برفت و در حقيقت يافت او گنج

خدا بي رنج گاهي مردمان را

دهد گنجي كه يابند آن نهان را

خداي من خداي رنج و گنج است

خداي دار فاني سه پنج است

خداي من دهد آن تاج شاهي

به آن شايسته مردان الهي

به مردان هنرمند وفادار

وفاداران آن دلهاي بيدار

هنرمندان ز بيداري اسيرند

ز بيداري هميشه دستگيرند

خداي من هنرمند زمانهاست

نمي خوابد خدا ، بيدار ِ جانهاست

هنرمندان به درگاهش گدايي

اگر كردند يابند تاج شاهي

برو بر ملك دل خود سروري كن

برو تو با هنر " خود پروري " كن

بياور صورتي از نقشه ي دل

تو تصويري كه پنهان است در گل

خداي من هنر در خاك بنهاد

چو مي را در گياه تاك بنهاد

نظر بر خاك ِ خود كن اي هنرمند

تو آن تاكي كه يابي آن شكرخند

شبي در خلوتي خوش آرميدم

سفر كردم چه ديدم چه شنيدم

سفر در خوشه ي انگور كردم

جهان خويش آنجا جور كردم

جهاني در تكاپوي گياهي

بديدم شوكت و فر الهي

از آن پس بر در دلها نشستم

بت "من" را به دست خود شكستم

در دلها به رويم باز گرديد

برايم موج خون دمساز گرديد

گرفتم ساحل آرام دلها

در آن دريا چو گشتم رام ِ دلها

به لبخندي نهادم تاج بر سر

گرفتم دانه ي اشكي چو گوهر

ز چشم مردمان گوهر گرفتم

به ذوق و شوق ِ دل ، افسر گرفتم

به يك بازيچه دستاويز گشتي

مكن بيهوده تو اظهار مستي

خداي من خدايي باغبان است

گلستان وجود ما از آن است

به لبخندش جهاني نازنين شد

زرافشان آفتاب ِ اين زمين شد

ز بدخويي نشد اين مزرعه سبز

به داس و تيشه ي كين ، باغ سرسبز

اگر بيغوله مي بيني نگاهي

گهي كن در درون ، خود گاه گاهي

درون گر خسته باشد ، تو اسيري

هميشه نزد خود ، تو سربزيري

نگاهت روي زيبا را نبيند

گلي زيبا ز باغ دل نچيند

خداي من چو فعال است و پر كوش

درون سينه ها ديگيست پر جوش

درون ، آتش به زير ديگ بنهاد

كه از سينه برآري داد و فرياد

فغان از اژدهاي خستگي ها

چو بيهوده شود دلبستگي ها

خداي من خداي زندگي ساز

به شبنم مي دهد او جلوه ي ناز

به بلبل رسم دلجويي بياموخت

رخ گل را به اين نغمه برافروخت

به دل او مي دهد اميدواري

در آن هنگامه هاي اشك و زاري

خداي من خداي خنده روييست

كه اين بوي خوشش در چارسوييست

فراق يار ِ من در من اثر كرد

چو لبخندش مرا زير و زبر كرد

از اين هنگامه ها بسيار دارم

خوشم چون يك خدايي يار دارم

خدايم يار شبهاي جداييست

براي روز من يك نينواييست

در اين شبهاي بي پايان كه اندوه

شبيخون ميزند چون خيل ِ انبوه

بياويزم  به  طاق  آسمانش

چراغي روشن از شرح ِ بيانش

به خلوت ميگزم لب را ز حيرت

به جلوت چون بگيرم درس غيرت

خداي من چو دهقانيست پر كار

بگردد گرد ما چون رسم پرگار

نهال عشق را در دل چو كارد

نمازش وقت و هنگامي ندارد

خداي من خداي فكر بكر است

براي جان ما دائم به ذكر است

ز كار ابلهان ِ دون پرور

ز فكر خام ِ‌ مشتي خاك بر سر

تراوش ميكند از ديده ي دل

نم اشكي ز فكر و راي ِ باطل !

نم اشكي كه يك درياي خون است

از آن پس خيزش موج جنون است

جنوني در فراسويي مثالين

و يك هنگامه در ظرفي سفالين

ز " واويلا " دل من خسته گرديد

سفالين پيكرم بشكسته گرديد

تمام خستگي ها مرز خون است

بيا برخيز هنگام جنون است

مزن بيهوده بر طبل زمانه

مده در دست دشمن خود بهانه 

به راي فطرت و ذات خردمند

گلستاني بياور با شكرخند

هنر در مكتب استاد ، پرور

تو خود خيري بياور دور از شر

گداي بي هنر نفرت برانگيخت

شر و شور و بدي را در هم آميخت ...(۵۷۶)

 

                                     ادامه دارد ...

                            سروده : محمدرضا طالبی (روشنگر)

                                     دی ۱۳۹۰

+ نوشته شده در  ساعت 0:9  توسط محمد رضا طالبی  | 

 

          ( خداي من )

                    (7)

 

خداي من خداي خرد و ريز است

براي هر كسي خوب و عزيز است

انيس و مونس تنهاييم اوست

براي من هميشه باشد او دوست

چو پرگارم و يك نقطه ، مدارم

به گرد نقطه باشد كار و بارم

به گرد نقطه ي بسم الله ِ او

بگردم بر زبانم ذكر ياهو

خداي من خداي نكته بين است

نگاهش منظر شك و يقين است

يقين ، بذريست ، در دلها بكارد

و بي شك حاصلي نيكو برآرد

نظر بر " فكر افيوني" ندارد

كه با چند است و بي چوني ندارد

شبي از محفل پرهيزگاري

حكايت كرد با من يك نگاري

سرآغاز شب و آهنگ ماهور

نخستين گام شد با حال ما ، جور

به مضراب سخن بر ساز دلها

بزد در پرده با آواز دلها

برآورد از درون آه و فغاني

"چنان چون ناله هاي يك شباني "

در اوج وهم و پنداري نگارين

سخن ها رفت و محفل شد به آذين

بساط منقل و وافور و آتش

علم شد با می و روی پریوش

در آخر سكر با شكر همنفس شد

گمان ها با يقين ها در قفس شد

يقين با سكر بر شك گشت پيروز

چو خورشيد بهار عيد نوروز

همه رفتند و من ماندم در آن شب

در آن خلوتسراي مرد ِ پر تب

سحرگه بود و خواب از چشم ما رفت

درون تاوه ي دل داد او تفت

همان پرهيزگار و مهرپرور

همان صاحب سراي خوب و سرور

چرا ؟ چون ناله ها بر درگه يار

برآورد از دل ، او با ذكر خونبار

يقين كردم كه او خونين جگر بود

درختي سبز اما بي ثمر بود

به بانگ آن موذن زود برخاست

نماز او نشد يك لحظه  وا خواست

به اشك و ناله و آه جگرسوز

شكايت كرد از دنياي امروز

كه امروزش فغان از دل برآرد

چو بذر كينه در دلها بكارد

خداي مردمان از ياد رفته !

يقين جام بلورين ِ شكسته !

همه در قيد و بند خود اسيرند

همه با شوكت ، اما سربزيرند

به خلوت در سراي كس نديدم

بجز تلخي ، گياه صبر چيدم

به گلدان دلم خشكيده شد گل

ز بي آبي چرا پژمرده سنبل ؟!

چرا بر اين مدار بي مداري

سري را مي برند بالاي داري ؟

يقين كردم كه سرداريست دلخون

براي ليلي اش باشد چو مجنون

سرانجام ِ شب آن خورشيد برخاست

براي روز او خود را بياراست

به همراهش قدم بيرون نهادم

برآورد آه ها او از نهادم

چو سرخوش بود از سكر شبانه

فرامش كرد آهنگ زمانه

برفتيم از قضا سوي نگاري

كه در شب بود با ما يار قاري

سخن گفتيم و خوش بوديم با هم

ولي آرام ، ساز دل ، چه شد بم !

چو شد محو از سرش سكر شبانه

شد او سرگرم گفت ِ آب و دانه

به ترفندي شكاري گشت صيدش

به مكر او كرد خود در بند و قيدش

به تير مكر صيد از پا درآمد

به پاي خويش در دامش بيامد

خماري  ياد يار از ياد او برد

به آب و دانه ذات خويش افسرد

به رفتاري چنان افسرده ام كرد

سحرگه زنده بودم مرده ام كرد

سر شب در دهان حلواي شيرين

به فرداهاي او دل شد چه خوشبين

كه او "عهد الست " اش دارد او ياد

ندانستم كه سكرش كرده فرياد

ندانستم به درگاه الهي

به سكر او گريه ها دارد كماهي

ندانستم يقين در دل ندارد

ندانستم كه او حايل ندارد

ميان باور و نا باوريها

خداي من كند اين ياوريها

كه بشناسيد خود را در تب و تاب

به نقد معرفت ، خورشيد و مهتاب

منير و مستنير و جلوه ها بين

كدامين باشد او خورشيد ِ آيين

چرا شمعي چو خورشيدي ببيني ؟!

چراغي را تو مهشيدی  ببيني !

محاط سايه هاي "خودپرستي"

چو گشتي بي دليلي و تو مستي

خداي من خداي ذات پاك است

خداي مردمان سينه چاك است

در اين ويرانه گنج او نهفته

بلاها را به بسم الله رُفته

به " لا " كن رفت و روب ِ دل همه روز

به اين جاروب يابي بخت ِ پيروز

به " لا " تنديس ها بشكسته گردد

به " لا " بيهوده گو هم خسته گردد

خداي من خداي رعد و برق است

خداي من خداي غرب و شرق است

به درگاهش همه خود جيره خواريم

همه بر درگهش اميدواريم

به قهرش مي شكافد صخره و سنگ

به نرمي ره برد او در دل تنگ

به پاييزش درختان برگريزند

بهاران مرده ها از خواب خيزند

ز بيداري بهار دل بياراست

ز خيزش ها بشد ناراست ها راست

خداي من خداي رستخيز است

به گيتي روز و شب غربال بيز است

درشتي را كناري دور ريزد

كه روزي با درشتي ها ستيزد

به نرمي مي دمد در دوستانش

نسيمي مي وزد در بوستانش ... (۴۸۴)

                                 

                                    ادامه دارد ...

                            سروده : محمدرضا طالبی (روشنگر)

                                     دی ۱۳۹۰

+ نوشته شده در  ساعت 11:21  توسط محمد رضا طالبی  | 

       

         ( خداي من )

               (6)

شبي مردي به حكم ميگساري

نشسته گوشه اي ميكرد زاري

ز باده ، جام خود لبريز ميكرد

به اين آتش درونش تيز ميكرد

به تلخي مي ، از ياد خدا او

نبودش غافل او از ذكر ياهو

چو با تلخي ، خدا را ياد ميكرد

درون خويش با او شاد ميكرد

نبودش همدمي جز آن خدايش

نميكرد لحظه اي از خود جدايش

درون جام عكس يار ميديد

نگارين صورت دلدار ميديد

به اشك و ناله و آه جگرسوز

ز دل فرياد ميكرد آن سيه روز

عبادت با مي و با جام ميكرد

دل خود را چنين آرام ميكرد

چو او عمري به تلخي سير كرده

سفر در اين ديار و دير كرده

چو جام مي ، دلش لبريز خون بود

ز اقبال بدش ، او سرنگون بود

چو يك " لاجرعه " اي از مي بنوشيد

ز دل آهي كشيد و او خروشيد

خداي خويش را در مي چو ميديد

خدايش چهره بنمودش چو خورشيد

ستاره آسمان چشمك زنان بود

شب و مهتاب و يك بادي وزان بود

وزان باد از قضا ابريق بشكست

در اين هنگامه او خوش بود و سرمست

سراپا شد همه نور الهي

به رقص آمد از اين خشم خدايي

چو خشم آن خدا ديد آن سيه روز

يقين كرد او خدايش داد نوروز

چو خواهد كه خدا درها گشايد

ببندد از دري ديگر درآيد

در اين هنگامه او را محتسب ديد

و مست از باده ، هم  بر خود بلرزيد

چو بود او در درونش ذكر ياهو

ز دل كي مي هراسيد آن پري رو

ز مستي يار قارش بود با او

نكردش غافل او ، از ذكر ياهو

چو مرد محتسب با او درآويخت

نم اشكي ز چشم او فرو ريخت

به زندان و به زنجيرش كشيد او

ببردش عاقبت زندان ، چو بدخو

چو مرد محتسب رفت او به خانه

ز نفرت باده را كرد او بهانه

بساط عيش و نوش خود بياراست

نشست و باده پي در پي ز زن خواست

زنش همپاي او هم ميگساري

نمود اما نه با زاري و خواري

چو فردا گشت و قاضي را خبر داد

شكار خويش را او دردسر داد

زبان بگشود مرد محتسب ، كين

گنه كرده نكرده شرع تمكين

ز قانون شريعت پرده برداشت

به آب و تاب قاضي چون خبر داشت

كه جرم ميگساري چيست اكنون ؟

قلم برداشت حكمي داد ملعون

نگارش كرد حكمي را به تزوير

و قانون شريعت كرد تفسير

ولي او در نهادش آتشي بود

نداي فطرت او غرشي بود

چرا ، قاضي به شب خود با مي و چنگ

بزد در خلوت ، او رطل گرانسنگ

در اين بازي كه ميبرد و كه ميباخت ؟!

كدامين كس در اين عرصه همي تاخت ؟

در آخر مرد زنداني بيامد

همان مردي كه سازش با درآمد

همي بنواخت با تلخي و زاري

در آن خلوت ، در آن گوشه ، كناري

بيامد با لبي خندان كه قاضي

نمي پنداشت گردد مرد راضي

به حكم قاضي و آن محتسب ديد

فروزان چشمه ي پر نور خورشيد

خدا را هر زمان او ياد ميكرد

دلش با ياد او خود شاد ميكرد

چو قاضي ديد تسليم و رضا را

بپرسيد از قضا اين ماجرا را

بپرسيدش چرا شادي تو اي مرد ؟!

چرا از حكم ما باشي تو خونسرد ؟!

دفاعي كن كه تا آزاد گردي

در آن هنگام تو دلشاد گردي

بگفتا حكم تو حكم الهي ست

ولي تو خود نمايت رونمايي ست

بگفتا من كه يك ميخواره هستم

براي مه لقا بيچاره هستم

به تلخي مي و اين آتش تيز

كنم جام دلم را زود لبريز

خداي من كه خشمش بر من افتاد

يقين روي خوشش را او نشان داد

از آن پس كام من شيرين ز مي شد

كه مي خود از دهانم زود قي شد

بسا ابليس ِ شيرين كام گردد

كه مي قي ناشده آرام گردد

مي من تلخكامي بود قاضي

به حكم قي چنين گشتيم راضي

تو و اين محتسب تلخي نديديد

چو من با مه لقا خلوت گزيديد ؟

درون جام ِ دل خون جگر نيست

تو اي قاضي تو را خود اين شرر نيست

تو شيرين كام با جام ِ شريعت

نخوردي مي ، نميداني حقيقت

بخور با محتسب قي را چه داني ؟!

پس از مي كرده اي شيرين زباني

من از حكم خدا غافل نبودم

من آن بودم كه خود خود را نمودم

خدا چون ديد اين بود و نمودم

به مي او كرد آخر رهنمودم

چو قاضي اين شنيد از مرد دلگير

قضاوت را زمين بگذاشت شد سير

به مرد محتسب گفتا نگونبخت

من و تو بوده ايم يك عمر بدبخت

خداي من خداي مست باده

خداي رنگهاي خوب و ساده

ز خشم او نبايد زود لرزيد

از او كه مهربان است هان ، نترسيد

مدير عالم امكان خود اوست

همه خوب و بد او خوب و نيكوست

حجاب از چهره ي خود زود بردار

نگونبخت ِ سفيه ِ زشت كردار

خدا ميداند اسرار نهان را

مكن بازيچه فكر مردمان را

چرا با مردمان ظاهر فريبي

چرا در آينه خود را نبيني

خدا با مردمانش كار دارد

خدا هر كس به كاري مي گمارد

خداي من در اين انديشه باشد

كه در دست تو اين تيشه نباشد

مزن با تيشه ي خودخواهي اي مرد

بن و آن ريشه ي مرد جوانمرد

ترازوي عمل گوياست آنروز

كه سر افكنده گردي اي سيه روز

دو روز عمر فاني بگذرد زود

پشيمان ميشوي آخر در آن روز

خداي من نظر بر كرده دارد

به دل ، جز او ، كسي خود ره ندارد

خدا محبوب دلهاي شكسته

شكسته دل از اين عالم برسته

غم دل را بر ِ محبوب گويد

به اشك ديده او دل را بشويد

سكوت عارفان فرياد باشد

ز بيداد زمانها داد باشد

ز خاموشي كسي روشن روان شد

كه با فريادها درمان جان شد

خداي من كه دائم در خروش است

به بازار جهان او مي فروش است

خداي من كه اين پيمانه ام داد

به بازارش مي جانانه ام داد

به چشمم ساقي ميخانه ها بود

درون تلخي آن باده ها بود

به شيريني و تلخي مي دهد او

گران از باده هاي خوب و بد او

چو او اين خنده با گريه درآميخت

ز آب و گل ، يقين طرحي دگر ريخت

بنوش اين باده هاي تلخ و شيرين

ز دست ساقي مهتاب سيمين

خداي من دور از دسترس نيست

براي فهم او انديشه بس نيست

خرد در فهم ذاتش ره ندارد

عداد عقل را چيزي شمارد ؟

چو گنج مخفي و رازي نهفته است

به پيداييش ، خود او راه را بست

نمايان جلوه ها در باغ هستي

چو ديدي با يقين او را پرستي

پرستش كن به رنج اش با مدارا

شكيبا باش اي اهل سكارا

درون خم چرا آن سركه مل شد ؟

به آتش اين گلابش عطر گل شد

جنين در بطن مادر فهم دارد

به درگاه الهي سهم دارد

به بند ناف پابندش چرا كرد ؟!

نخستين روز ، در بندش چرا كرد ؟!

چرا با گريه ، كودك انس دارد ؟!

چرا او خنده را با گريه كارد ؟!

چرا آبش ز آتش بار دارد ؟!

چرا با هر كسي او كار دارد ؟!

تو فانوسي و شب تاريك باشد

ره و رسم خدا باريك باشد

تو نازك تر ز مويي در بر او

در اين عالم مشو دردسر او

تو فقر خويش ياد آور شب و روز

قيامت خواه از او با درد جانسوز

اگر دردش به جانت ريشه دارد

طبيبت باشد او ، انديشه دارد

به درمانگاه عالم يك طبيب است

براي دشمن خود هم حبيب است

بدهكاري در اين دنيا ، نگاهي

به آهي كن نظر بر پادشاهي

تراز آرزوهاي خيالين

نخستين روز بر ظرف سفالين

نقوش زشت و زيبا را چو حك كرد

قرار جهل را با مهر فك كرد

حساب ما حساب درس عشق است

غرض در باغ عالم غرس عشق است

به عشق ، تكليف ما را كرده ساده

بنوش اي ساده بي اندازه باده

براي عاشقي حد شريعت

چه باشد ؟ اي مكلف در حقيقت ؟

تو خود پيچيده كردي اي نگونسار

به كردار و به گفتار و به رفتار

تو با ابليس نفس خويش ، شادي

ز شادي هم گهي تنگ و گشادي

به فتواي خرد بيهوده جوييد

كتاب عشق را بيهوده پوييد

به ژرفاي دلت او ره ندارد

چَه ِ دلهاي ما كه ته ندارد

كف درياي دل را با معاني

بخواهيد از كف سبع المثاني

چو مي با ياد او خوردم كماهي

درونم جلوه كرد نور الهي

به مي روح و روان تطهير گردد

درونم معرفت تخمير گردد

ز بيدادش به داد ِ خود رسيدم

به قي من از عفونت ها رميدم

درونم پاك و صافي شد خدايي

چو ديدم جلوه ي اين دادخواهي

به تلخي عاقبت شيريني ام داد

از آن پس من نكردم داد و بيداد

به داد من رسيد او دست آخر

بگشتم عاقبت من خوب و فاخر

ز تلخي ، من به آگاهي رسيدم

به يادش قيد خودخواهي بريدم

شراب از ساقي كوثر گرفتم

صدف بودم از او گوهر گرفتم

صدف بودم به درياي معاني

گرفتم گوهر سبع المثاني

نگاهم بر گل و بر شبنم افتاد

از آن پس در من اين پيچ و خم افتاد

برفتم ريشه هاي تاك جستم

ز خاك تيره اش گلها برستم

شكوه معرفت ياد خدا شد

پليديها به مي از من جدا شد

مي ِ با ، قي ، چنان در من اثر كرد

كه سرتا پاي من زير و زبر كرد

خداي من به عشق آتشينش

گلستان كرد خود روي زمينش

تو در خوابي ز بيداري چه داني ؟!

تو بي دردي ز بيماري چه داني ؟! ... (۴۲۴)

 

                                                                          ادامه دارد...

                          سروده : محمدرضا طالبي (روشنگر)

                                دي ۱۳۹۰

+ نوشته شده در  ساعت 20:50  توسط محمد رضا طالبی  | 

 

         ( خداي من )

               (5)

 

به بلبل درس عشق و عاشقي داد

به گل او عشوه  و سيمين بري داد

به ناي عاشقان او مي دمد او

هواي عاشقي او مي دهد او

به شبنم رسم دلجويي بياموخت

كه گل از شوق دلجويي برافروخت

دم صبح دل انگيزش ندايي

بپيچد در همه عالم صدايي

كه برخيزند گلها پر ز لبخند

همه پروانه ها در قيد او بند

به نرمي ميكند كوهي ز جايش

نمي بيني اثر جز جاي پايش

به آبي رخنه در فولاد دارد

دمار از عالمي آتش برآرد

درون شاخه ي سبز درختي

نهاده آتش تيزي و سختي

جهاني در شكافي او نهاده

كه از آن دردسرها اوفتاده

از آن غيرت مداران در هوايند

هواداران برايش بي نوايند

خنك آبي ز آتش آفريده

ز لذت عقل ها از سر پريده 

هر آنكس را كه عقلش نيست در كار

در اين بازي سگي گردد ، سگي هار

غريزه ، اين بيانسوز و زباندوز

تفاوت دارد آن با عشق جانسوز

گرسنه چشم و بينايي ندارد

رمق رفته كه او نايي ندارد

به چشم اشكم كور ، آن نگونبخت

جهان خويش بيند خوب ، بدبخت

" به چشم كور كي خورشيد بيند

ز خورشيد او بجز گرمي نبيند "

تو از عشق و شررهايش چه داني ؟

تو از آتش بجز گرمي نداني

هزاران نكته در آتش نهفته

هزاران خفته ي بيدار خفته

نمي بيني كه بر دار ِ سپيدار

هزاران برگ لرزانند بر دار ؟

نمي بيني به بادي بركند او

هزاران بيرق بيداد ، ياهو

نمي داني رموز عاشقي را

نمي فهمي نگاه متقي را

طريقت را فقاهت سلب كرده

حقيقت را مجازي قلب كرده

حقيقت بر طريق مردمان است

به قرآني كه شرح اين بيان است

كتاب فطرت و درس الهي

بخوان در مكتب عشق خدايي

شنيدم قصه اي از نازنيني

كه گفتا با من از روي يقيني

شبي تاريك و پر برف زمستان

كه مردي رفت خود سوي كهستان

به تجهيزات ، خود قصد سفر كرد

به عزم خويش او ميل خطر كرد

كه گيرد قله كوهي به لبخند

فرازي گيرد او گردد شكرخند

طناب و دشنه اي برداشت او رفت

كه پيمايد ره دشوار و بس سخت

همي رفت او به اميد الهي

به دست آرد در آخر تاج شاهي

ميان راه پاي او بلغزيد

فرو افتاد و او بر خود بلرزيد

طنابش بر كمر او را نگه داشت

معلق در هوا بود او ، چه ره داشت ؟

از آن سرما و آن برف جگرسوز

بجز مرگش نبودش آن سيه روز

ز وحشت او به ذهنش جز خدا را

نديد او جز نجات از مه لقا را

چو آهي بركشيد و او كمك خواست

صدايي در كهستان زود برخاست

منم آن مه لقاي دادخواهي

منم ، من ، آن خدايي را كه خواهي

مكن غفلت ، طناب از خود رها كن

ببر با دشنه ، اين رشته جدا كن

نجات تو در اين باشد كماهي

شنيدي پاسخ آن دادخواهي

نگونبخت از پريشاني هدر داد

به شك و ظن بد عدل گهرزاد

اگر اين رشته را بگسسته دارم

كه مرگم ميرسد ، باور ندارم

ز سرما سوخت آن مرد پريشان

چو خورشيد از فرازش گشت رخشان

جسد بيجان و از سرما بخشكيد

نديد او چهره ي زيباي خورشيد

چو آويزان به دار ِ ظن ، خود كشت

چه ارزد آن يقين پشت در پشت

هوا روشن شد و آن مردمانش

بديدندش كه او خود رفته جانش

همه انگشت حيرت مي گزيدند

چرا ؟ چون مرده را همت نديدند

ميان پاي تا سطح زمينش

نبودش فاصله الا يقينش

يقين اش بر حقيقت فاش گرديد

كهه ِ ايمان ، درون خشخاش گرديد

چه جا دارد خدا را او كند ياد ؟!

به خودخواهي كه جانش داد بر باد

اميد ما طناب افتخار است !

نجات از ورطه ، دور از انتظار است

به دل پيوسته صدها رشته پر پيچ

دم آخر بگردد هيچ در هيچ

ميان بود و نابودي اسيري

به مويي بسته اي خود را ، نميري !

به سر دستار پيچ ِ آن خدايي

به دل سر در خور ِ آخور چرايي ؟!

فريبت داد اهريمن به گاهي

چو رو گردان ِ عدل آن خدايي

سخن بيهوده گفتي مردمان را

تو شرحي داده اي شرح بيان را

به نيرنگي خدا را پاس داري

يقين دين خدا را پاسداري ... ( 305)

 

                                                                 ادامه دارد...

                                   سروده : محمدرضا طالبي (روشنگر)

                                      دي ۱۳۹۰

+ نوشته شده در  ساعت 18:38  توسط محمد رضا طالبی  | 

 

      ( خداي من )

                (4)

 

خداي من خداي حافظ دين

خداي آل طه ، آل ياسين

خداي من ولي مردمان است

كه قرآنش همه شيرين بيان است

تو را مسند نشين ملك دين كرد

به لطف خويش خورشيد زمين كرد

تو را معيار و ميزان دگر داد

به ميزانش مكن تو ظلم و بيداد

ترازويي كه در دست تو بنهاد

كه سنجي ناله و افغان و فرياد

تو بدمستي مكن با قدرت او

به پستي ميرساند او دگرسو

خدا همراه جمع مردمان است

شب تاريك ، خورشيد نهان است

خدا سرچشمه ي اميد باشد

نشاط محفل ناهيد باشد

انيس و مونس تنهايي ات اوست

بدان ، انگيزه ي شيدايي ات اوست

شب هجران ، وصالش دلنشين است

قرين لحظه هاي آتشين است

فراقش بد مكافاتيست اي دل

در اين ظلمت سرا با فكر باطل

جدايي از خداي خود مجوييد

به راهش هان ، ره ديگر مپوييد

خداي من گلاب از گل بگيرد

ز خاك او صورت خوشگل بگيرد

به باغ او ميكند خود باغباني

خس و خاشاك را او پاسباني

مپنداري جز او ديگر كسي هست

نگهدار جهانش اوست ، در بست

تو در محدوده ي يك اختياري

چو مرغي در قفس در انتظاري

چو آب و دانه را او ميرساند

به پروازي تو را او ميكشاند

تو در بند خداي مهرباني

به بند او تو خود را ميكشاني

نداري طاقت دوري او را

تو طفلي در برش ، پر شور و شيدا

به دل او مي دهد اميدواري

در آن هنگامه هاي اشك و زاري

خداي من نه پنهان و نه پيداست

نسيمي روحبخش است و فريباست

ز ادراكش خردها پاي در گل

فتاده عقل ها در راه باطل

سكاندار است و كشتيبان ما اوست

در امواج خروشان ياد نيكوست

به رعد و غرش ابر سياهي

دهد فرمان آرامش به گاهي

رساند مردمان را او به ساحل

جز اين انديشه باشد ، راي باطل

يكي را ميرساند او به مكنت

يكي را مي دهد او رنج و محنت

يكي از دل كشد اندوه و آهي

يكي بر سر نهد او تاج شاهي

سگي قلاده بر گردن نهاده

زبان از حلق او بيرون فتاده

براي لقمه ي ناني شب و روز

ز دل او ميكشد آهي جگرسوز

يكي بر سفره ي رنگين نشسته

يكي در دست ابريق شكسته

چه ميفهمي از اين پيچيدگي ها

چه مي داني تو از رنج شكيبا

نشد معلوم اسرار نهانش

چه مي داني تو از كون و مكانش

به ميزانش چو طبع خويش سنجي

ز سر تا پا سراسر درد و رنجي

به دستت داد كشكول گدايي

به سر پيچيده دستار خدايي

به علم و دانشت اوج زحل را

گرفتي ، كي رهاني تو اجل را ؟!

از اين خيزاب دريا كي رساني

به ساحل ، بهترينها را تو داني

چه شد معلوم ما از علم اندك ؟

قرار جهل خود كي ميكني فك ؟

خداي من چرا معلوم دل شد ؟

خرد زادراك و فهم او كسل شد

خداي من خداي ذره بين است

تو معلومي به دست آور، يقين است

جهان در اضطراب و التهاب است

چو معلومش همانند سراب است

جهاني از پريشاني شرر شد

از اين آتش چرا زير و زبر شد ؟!

كلوخ انداز جهل اين و آني

تو سرها را شكستي ار بداني

الفباي جنون را خوانده اي تو

ز درگاه الهي رانده اي تو

خداي من اذان عشق خواند

درون سينه ها گل مينشاند

نشاط انگيز، ناي عشق باشد

جهانش جاي پاي عشق باشد ... (250)

 

                                               ادامه دارد...

                                   سروده : محمدرضا طالبي (روشنگر)

                                      دي ۱۳۹۰

+ نوشته شده در  ساعت 18:49  توسط محمد رضا طالبی  | 

 

       (خدای من )

            (۳)

خدايم گفتگويي داشت با من

در آن خوابي كه خود ديدم چو ارزن

من آن ارزن درون خاك خفته

درون خاك ِ من چيزي نهفته

چرا خاكش چو يك آيينه باشد ؟

چرا تاكش چو يك زرينه باشد ؟

خداي من خداي خاك و تاك است

خداي نغمه ي شيرين راك است

خداي سيم تار است او كه گاهي

نوازد گوشه اي را در سه گاهي

خداي من خداي عاشقان است

خداي دلبر و سيمين بران است

به چشم دل در آيينه نظر كن

در اين آيينه ها سير و سفر كن

خداي من شبيه هيچكس نيست

به هوشياري به ذاتش دسترس نيست

به استدلال سرگرم جنونيم

به خود مشغول ِ اين سحر و فسونيم

به دل عزم سفر كن تا ببيني

در اين آيينه يار نازنيني

نه تصويري نه عكسي نه نگاهي

نبيني جز نسيم صبحگاهي

در آيينه نسيمي عكس دارد ؟

در آيينه گلي خوشبو تراود ؟

تو اين آيينه ها بردار و گاهي

به وقت صبحگه بگشاي راهي

در آن بيني جهاني را به تصوير

تمام عمر بنشيني به تفسير

به شرط آنكه تو خود را نبيني

در اين آيينه گر عزلت گزيني

به معراجي برآور دود ِ آهي

در آن هنگامه هاي صبحگاهي

خداي من خداي صبحگاه است

خداي برزخ يك دود ِ آه است

خداي من به يك برق نگاهي

بسوزد عالمي را خود به گاهي

نگاه عاشقي در چشمم افتاد

خدا داند كه او بركند بنياد

خداي من خداي آن نگاه است

خداي سينه هاي پر ز آه است

به بالين ِ شبم افسانه خواند

به روزم نامه ي يك نامه خواند

پيامش را پرستويي فرستاد

به ظلمت روزهاي داد و بيداد 

خداي من گشايد در به آهي

اگر از دل كشي خود گاه گاهي

بيا سير و سفر با يار ما كن

نگاهي هم به يار قار ما كن

خداي من خداي يار قار است

برايم روز و شب او يك نگار است

نگارش كرد اين عالم به تصوير

بيا برخوان حديث او به تفسير

بيا از چشم دل تو پرده بردار

نگاهي كن تو بر قد سپيدار

جهان با چشم دل يك نقطه بيني

اگر خواهان يار نازنيني

جهانداري فلك در چنبر توست

ملك گويا به پاي منبر توست

صنوبر ، اطلسي ، ريحان و سنبل

برويانيد و داد آواز بلبل

خداي من خداي ارتفاع است

تو بردي بهره ، او بي انتفاع است

از اين ربح رياحين بر گرفتي ؟

ز دستش گوهر و افسر گرفتي ؟

صدف را از دلش گوهر ربودي ؟

دوات دل ، قلم ، جوهر، ربودي ؟

خداي من خداي زشت و زيباست

به چشم او همه عالم فريباست

تويي تفريق خوان ِ بذله گويش

تويي بدگوي خوي ِ خوبرويش...(۲۰۵)

 

                                     ادامه دارد...

                                   سروده : محمدرضا طالبي (روشنگر)

                                      دي ۱۳۹۰

+ نوشته شده در  ساعت 12:31  توسط محمد رضا طالبی  | 

 

      ( خداي من )

               (۲)

به زندان همدم بيچاره ها شد

به هر جايي به فكر چاره ها شد

گشايد درب هاي بسته را او

چه مي داني كه مي بندد دگرسو ؟

تو مي راني به راهش توسن خويش

به فكر و اختيارات ِ كم و بيش

تو مي داني در آخر مي رساني ؟

به منزل بار خود را ، تو چه داني ؟

تويي در صحنه او در پشت صحنه

هدايت گر در اين پهناي پهنه

جهان فعل خداي بي زمان است

بر اثباتش جهان خود يك بيان است

هواداران كويش مي فروش اند

همه سرگرم اين جوش و خروش اند

نمي بيني تو ، در خوابي شب و روز

هواداران ، چراغ ِ بخت ِ پيروز

خداي من عسل گيرد ز زنبور

خداي من نوازد عود و تنبور

خداي من پر پروانه ها را

گهي در زير دارد گه به بالا

خداي من خداي تار و پود است

كه نامش با ركوع و با سجود است

قيامت در وراي آفتابش

به پا ميدارد او در خاك و آبش

دم صبح و هواي روشن او

نشاند بر زبانت ذكر ياهو

به هر وضعي كه باشي كارساز است

در ِ درگاه او ، خود ، باز باز است

زخاك مرده اش ريحانه خيزد

فلك در آسمانش آرد بيزد

ز برفش خسته كي گردد درختي

بهاران سبز مي گردد به رختي

ز بارانش عطش در كام ميرد

بيابانش ز كامش آب گيرد

خداي من خداي شط پر آب

خروشان آب بي تاب است و پر تاب

نگهدار دل بيمار من اوست

برايم چشم و خط و خال و ابروست

خداي من خداي بي نياز است

به صبح و شام او بنده نواز است

 نماز عشق بر پا دارم اي خس

رياكاري مكن در بند ِ ناكس

نماز عشق با سحر و فسون نيست

نماز عاشقي با چند و چون نيست

دكان عاشقي را او گشودست

كه خالي از همه بود و نبود است

خداي من همه انديشه باشد

به كار اين خلايق ريشه باشد

مزن بر ريشه هاي اين خلايق

به داس و تيشه از كين ِ خلايق

خدا در جان جمع مردمان است

خدا روزي  ده و روزي رسان است

به قدرت مي ستاند تخت شاهي

بجنبد گر رگ غيرت به آهي

خداي من خداي عندليب است

درون لانه ي او يك طبيب است

پرستو از لب او كام گيرد

گل شب بو از او آرام گيرد

به نيش مارها او مي دهد زهر

امان يابند از آسيب و از قهر

به موران مي رساند او پيامي

كه بردارند يك دانه كماهي

به جمعي مي رساند آتشي تيز

كه مي گردند خود شمشير خونريز

به عزت مي دهد نان و خورش را

كه بيند او ، كنش را ، واكنش را

خداي من به چشمم شد نمايان

چو ديدم قطره هاي ريز باران

چو در دنيا اسير دام گشتي

ز مدح مردمانت رام گشتي

چو مداح دل پر چند و چوني

وظيفه خوار دنياي زبوني

عمود ِ خيمه ي دين ِ خدا شد

كه خود بگذاشت خود از خود رها شد

خدا با جوهر فطرت عجين است

درون پرده ي دل نازنين است

خدا مي داند اسرار نهان را

خدا مي داند سر مردمان را

تو يك لبخند بيني ، پشت ِ لبخند

چه داني زهر باشد يا كه يك قند

درون آينه  اي دل چه خواني ؟

معمايي ، معمايي نهاني

خداي من خداي اقتصاد است

چو در ميزان او اين عدل و داد است

به موري مي دهد او پر كاهي

عقابي را دهد او فر شاهي

به شيري مي دهد او يال و كوپال

به كرمي مي دهد در پيله اي بال

به طوفاني دهد فرمان تخريب

به آني بر بلندايي دهد شيب

به ميزاني هوا را پاس دارد

گهي ابر ِ هوا را مي فشارد

گهي برف و گهي باران گهي باد

به ظاهر رعد و برق و داد و بيداد

چه مي داني از اين پالايش ِ خون

چه مي داني تو از اين سحر و افسون ؟

در اندامي جهاني در تكاپوست

هنرهايي پديد آورده در پوست

به زير پوست مغز استخواني

نهاده مركب خود را براني

صدف دندان و مرواريد و ياقوت

نهاده در دهانت تا خوري قوت

طمع دندان جهاني را گسسته

هزاران در به روي خويش بسته

طمع را مي فرستد در خيالت

هم او را مي كند وزر و وبالت

گزيدي بهترينها را به عقلت ؟

جهان بر هم زدي با عقل و نقلت

خداي من خداي مهربان است

به هر جايي كه باشي ديده بان است

خداي من خداي آدميزاد

جهاني چارپايي داد بر باد

به چشم احول من چارپايي

زند بر هم نماي يك خدايي

خداي من خداي انتظام است

جهانش جملگي بر يك نظام است

جهان را آدمي بيمار كرده

پر از نيرنگ و ننگ و عار كرده

چهان دريا و غواص ِ معاني

تويي ، اي آدميزاد ار بداني

خداي من خداي يك اراده

چو تصويري جهان را كرده ساده

" به مي سجاده رنگين كن " خدا را

مدارا كن مدارا كن مدارا

خداي من خداي پر شكيب است

براي خلق خود او يك طبيب است

چو مي بيند گنهكاران عالم

فرو خوردست خشم خويش در دم

وگرنه او جهاني را كشاند

به پستي ، لحظه اي آنرا نشاند

فلك دوك است و مي گردد به دستش

ملك نخ ريس ِ اين دوك است و هستش

به آني مي زند بر هم جهان را

بساط  آدم و كون و مكان را

خداي من شبي در خوابم آمد

تسلاي دل بي تابم امد

چو رقص پرتو نوري فرازي

به پيش چشم من شد سرفرازي

درون نور يك آيينه ديدم

از آن آيينه يكباره خميدم

كمان شد قامتم پران چو تيري

شراري زد به من كردم اسيري

در آن آيينه ديدم يك جهاني

هزاران آفتاب و كهكشاني

در آن آيينه ديدم چهره ي ماه

كه مي تابيد در دم گاه و بي گاه

در آن آيينه ديدم مردمان را

به چشم خويش ديدم يك فغان را

بديدم خويش را خوابيده ام من

درون خاك چون يك دانه ارزن

خدايم گفت اي خوابيده در رخت

تويي اين ارزن ناچيز خوشبخت

تو را در آينه من آفريدم

در اين آيينه من از خود دميدم

درون آينه نور خدايي

تو ديدي ، پس مگو ديگر چرايي

تو خاكت آينه من نور ِ آن خاك

مثالين تاك تو ، من شيره ي تاك

به چشمم پرتو نورش شرر شد

به يك لحظه ز خوابم او به در شد

شدم بيدار از خواب ِ گرانسنگ

به قصد ِ آينه من كردم آهنگ

شدم بيدار در آيينه ديدم

چو ديدم چهره ي خود را نديدم

بديدم جلوه هاي ديگري را

بديدم چهره ي سيمين بري را ... (۱۷۰)

 

                                     ادامه دارد...

                                   سروده : محمدرضا طالبي (روشنگر)

                                      دي ۱۳۹۰

+ نوشته شده در  ساعت 18:1  توسط محمد رضا طالبی  | 

 

         ( خداي ِ من )

               (۱)

 

خداي من خداي اين جهان است

خداي خيزش ِ آتشفشان است

خداي بارش باران پاييز

خداي عندليبان سحرخيز

خداي قطره هاي شبنم گل

خداي خمره هاي سركه و مل

خداي لك لكان تيز پرواز

خداي عندليبان خوش آواز

خداي طوطيان رنگ و وارنگ

خداي سازهاي پر ز آهنگ

خداي ابر و رعد آسمانها

خداي وسعت اين كهكشانها

خداي ساحل درياي پر موج

خداي مرغكان فوج در فوج

خداي آفتاب صبح دلگير

خداي ارتفاعات نفسگير

خداي برگهاي خشك رخ زرد

كه مي ميرند در پاييز از درد

خداي ببر و آهو و پلنگان

خداي ماهيان و آن نهنگان

خداي قطره هاي ريز باران

خداي صخره هاي كوهساران

خداي مارهاي جنگل و كوه

خداي پشه هاي ريز و انبوه

خداي باد و طوفان و تگرگش

خداي باغهاي پر ز برگش

خداي دشت و هامون و بيابان

خداي چهره ي خورشيد تابان

خداي تيره شبهاي زمستان

خداي آن بهار و آن گلستان

خداي بارش ابر گهر ريز

خداي ذره هاي ريز در ريز

خداي آسمان پر ستاره

خداي ميوه ي فصل بهاره

خداي كركسان و لاشه خواران

خداي بيشه زار و سبزه زاران

خداي ماهتاب نقره گونش

خداي قصه هاي پر فسونش

خداي جنگل و كوه و در و دشت

خداي چاره ساز مور در طشت

خداي شمع جمع انجمن ها

خداي ناله ي زاغ و زغن ها

خداي ساربان هاي بيابان

خداي باد و طوفان ِ شتابان

خداي نور و ظلمت هاي بيچون

خداي روزگاران ِ دگرگون

خداي آدم و جن و پريزاد

خداي روزهاي داد و بيداد

خداي طفل گريان ِ سحرخيز

خداي بارش باران پاييز

خداي ناله هاي دردمندان

خداي بي شماري مستمندان

خداي درد و اندوه جگرسوز

خداي ياس و حرمان ِ شب و روز

خداي من خداي لامكان است

خداي هر مكان و هر زمان است

خداي مهربان و مهرپرور

خداي خلوت مرد هنرور

خداي بيوه زنهاي پريشان

خداي سفره هاي خالي از نان

خداي زندگي در بي پناهي

خداي لحظه ي بي سر پناهي

خداوند سكوت كوهساران

خداي دره هاي پر ز ماران

خداي من خداي آب ِ پاك است

خداي عاشقان سينه چاك است

خداي من خداي مرغ و ماهي

خداي   آب   درياهاي   آبي

خداي لحظه هاي سخت و سنگين

 خداي درد و رنج و آه ِ مسكين

خداي ساز و آواز طرب خيز

خداي  باده هاي  جام  لبريز

خداي دردهاي بي طبيب اش

خداي غربت و شام غريب اش

خداي  خلوت  بدكار  بدبخت

كه گمراه است و مي گردد نگونبخت

خداي واژگون دلهاي خاموش

خداي سركه ي خم هاي پرجوش

خداي من خداي عدل و داد است

به فرمانش همه طوفان و باد است

خداي ني نواز ني لبك ها

خداي دانه ي ريز الك ها

خداي آن كبوترهاي ساده

خداي مست لايعقل ز باده

خداي نعره هاي ميگساران

خداي ظلمت صبح خماران

خداي ميوه هاي جور و واجور

خداي خوشه هاي سبز انگور

خداي رازهاي سر به مهرش

خداي پرتو ِ خورشيد ظهرش

خداي ماهتاب شب كه با نور

همي تابد به كوه و دشت و ماهور

خداي شهر پرغوغاي امروز

خداي زر ، خداي زيور و زور

خداي ازدحام مردمانش

كه مي خوانند او را در زمانش

خداي انقلابات جهانگير

كه آگاه است بر بالا و بر زير

خداي من سخن با گل بگويد

درون خم سخن با مل بگويد

مدار كهكشانها در يد اوست

ببين دريا ، كه در جزر و مد اوست

خدا در جام چشمت اشكريز است

و او جاي دگر شمشير ِ تيز است

برايت لاي لاي مادر است او

بر ِ گهواره ها او سرور است او

شب است و سرپناهي را نداري

به دل او مي دهد اميدواري

سگي در هرم تابستان به آبي

رساند او نگهدار از تباهي

مگس در اضطراب و دست بر سر

 خدايش مي دهد شيريني و بر

خداي من خداي ديده بان است

كه بر زندان غم او پاسبان است

كنش ها واكنش ها جمله از اوست

به وقتش از دغلكاران كند پوست

خداي من خداي بي بديل است

به چشم ديده و دل او دليل است

خداي من خداي كودك سير

كه از پستان مادر مي مكد شير

خداي پيرمردان شكسته

كمان قامت به خلوتگه نشسته

خداي من خداي آفتاب است

كه آتشخيز ، او ، خود در حجاب است

خداي من دليل انجمن ها

به صحرا و بيابان و چمن ها

خداي من خداي صلح و جنگ است

صداي غرش توپ و تفنگ است

كمان او مي كشد او ميزند تير

تو تصويري تو تصويري تو تصوير

به ساز دهر مضرابش چپ و راست

زند آهنگ هستي بي كم و كاست

 خداي لحظه ي اميدواري 

 خداي لحظه هاي پر ز زاري

 خداي  خفت  آلوده  دامن

 كه روي خود كند آخر به ناخن

 خداي نامراديهاي پنهان

 خداي سفره هاي خالي از نان

 خداي آبروي چهره ي پاك

 خداي صورت پنهان ِ در خاك

 خداي من كه ستار العيوب است

 هم او روزي ده آن كرم چوب است

 " به زعم كرم شد حلواي شيرين "

 چو بر شد چوب در زيرين ِ زيرين

 منم چون كرم چوب يك درختم

 به زعم خويش بنشسته به تختم !

 به زعم خويش مي تازم كماهي

 چو ماهي در درون آب ِ چاهي

 گمانم مي رود درياست آنجا

 نمي دانم كه يك روياست آنجا

 خداي من خداي اختيار است

 اگر خواهد كه با ما يار ِ يار است

 اگر جبرش نمايد چهره بر من

 شوم خود پاره سنگ يك فلاخن

 به كيهانش اسير ِ اختيارش

 شوم من يك كلوخ كارزارش

 به تيپايي روم در قعر چاهي

 دگرگون مي نمايد جايگاهي

 برايم سرنوشتي را رقم زد

 از آن آغاز كارم را به هم زد

 به هم زد تا بگيرم اختياري

 به بندش پايبندم كرد راهي

 چو طفلي درسخوان ِ مكتب او

 شدم در محفل روز و شب او

 شدم سياره ي اين آفتابش

 گهي بيدار و گه در بند خوابش

 تو داري اختيار خواب و بيدار ؟

 تويي در خواب ِ دار ِ آن نگونسار ؟

 تويي نبضي كه روز و شب زند او ؟

 نميداني چه گويد ذكر ياهو

 صنوبر قلب پر خون چاره ساز است

 تو مي داني كه دائم در نماز است ؟

 به خون پالايش ِ تن مي دهد او

 به هر جايي به هر كويي به هر سو ... (۸۷)

 

                                      ادامه دارد ...

                             سروده : محمدرضا طالبي (روشنگر)

                                    دي ماه ۱۳۹۰

+ نوشته شده در  ساعت 18:33  توسط محمد رضا طالبی  | 

 

       ( سوداي گنج )

 

به بخشش تو را مي شناسم خدا

مكن لحظه اي زين يقينم جدا

به درگاهت آورده ام سر فرود

كه آورده اي از عدم بهر بود

عدم گشته بودم ز بار گناه

تو كردي مرا بر گناهم گواه

بر اين باورم كرده اي شاهدم

گواهي به كارم دهم دم به دم

به وجدان بيدار خوابم مكن

در اين راه ديگر عذابم مكن

مجازي به چشمم حقيقت نمود

حقيقت تو بودي و من يك نمود

به غربال انديشه خود بيختم

به دار مجازات آويختم

خود آويختم خويشتن را به دار

مجازات خود كردم و شرمسار

به درگاهت آورده ام خويش را

كه سنجي گناه كم و بيش را

تراز حسابم ببين و بسنج

كه رنجم چه بود است و سوداي گنج

ز گنجي كه بي رنج آيد به دست

يقين بهره اي زان نيايد به دست

اميدي كه بر بخششت داشتم

از اين گنج من بهره برداشتم

ز سوداي اين بهره در ورطه اي

فتادم كه گيرم ز تو بهره اي

از اين غفلتم درگذر آفتاب

تويي در شبم همچو يك ماهتاب

رسيدم به فرجام اين ماجرا

مران زآستانت مرا اي خدا

گواهي دهم بر گناهان خويش

چه بايد دهم بهر تاوان خويش ؟

ندارم دهم هر چه دادي مرا

تو خود داده اي زابتدا اي خدا

مرنجان مرا نا اميدم مكن

ملرزان مرا همچو بيدم مكن

در اين جايگه جز توام يار نيست

كسي جز تو ما را مددكار نيست

بخوانم شب و روز " لا تقنطوا "

تو گفتي كه هستم در اين جستجو

تو گنجي و من بنده ي گنج ياب

به پيدا و پنهان و در پيچ و تاب

به نام تو در بستر روزگار

به گردش درآيم در اين كارزار

نفهميده بودم كه بي ياريت

و بي رحمت و بي مددكاريت

نشايد به مقصود خود راه برد

تو هستي خدايا ، تويي راهبرد

لبي مي گشايي و مي خنديش

دري مي گشايي و مي بنديش

تويي سرور پهنه ي كائنات

زمين و زمان را تو دادي ثبات

پذيرا شدي ذره ناچيز را

به گردش درآورده هر چيز را

گواهي دهم بهر يكتايي ات

نباشد بر اين پهنه همتايي ات

كجا بودم آورده اي بهر بود ؟

تو بودي و هستي و من يك نمود

مرا خود چرا بال و پر داده اي ؟

به بندي كه بر پاي بنهاده اي

به پرواز در آسمان پر زنم

در آخر چه محتاج يك ارزنم !

فراز و فرودم نباشد تراز

نباشم در اين جايگه سرفراز

خور و خواب و بيداري و سد جوع

در اين دامگه خود تو كردي شيوع !

چه مي خواهي از بنده ي سر به زير ؟!

فكندي مرا خود ز بالا به زير

ندانم كجا مي بري خود مرا

ندانم سرآغاز اين ماجرا

چه مي دانم از بازي هست و نيست ؟

نمي دانم اين بازي از بهر چيست !

تو از عاقبت آگهي اي صمد

چرا برد ابليس رشك و حسد ؟

اگر داده اي ذره اي اختيار

ز جباريت بنده ي وامدار

ندارد دهد وام خود بهر سود

كند روز و شب خود ركوع و سجود

از اين گفته ها در شگفتم چرا

نفهميده ام كنه ِ اين ماجرا

پر كاهي آمد به درگاه تو

به درگاه تو اين هواخواه تو

بسي رازها در پس پرده است

كجا بوده ام خود كه آورده است ؟

به گلدان خاكم نهادي به مهر

خدايا تو آبم بدادي به مهر

درختي ثمرده نمايم خدا

ز آفات دهرت نمايم رها

ز پروانه ها درس آموختيم

چو شمعي براي تو خود سوختيم

من آن كودك سر به راهم به دهر

به دامان مادر نرنجم ز قهر

ز مادر نرنجم كه او شير داد

درون پرده هايم بم و زير داد

ز مهرش سخن گفتنم ساده شد

به لكنت زبانم چو افتاده شد

چو مادر زند كودكش را ز قهر

رساند به ساحل چو كشتي به بحر

در آغوش گيرد ز درياي موج

برآرد ز پستي رساند به اوج

در اين گير و دار و در اين پيچ و خم

نفهميدي اي دل حد بيش و كم

در اين خاكدان هان تو  بذري بكار

قدم زن در آخر در آن سبزه زار

زمين و زمان جاي انكار نيست

تو اقبال بين جاي ادبار نيست

بهين آفتاب و بهين ماهتاب

بتابد شب و روز هان رخ متاب

ز پندار بيهوده كم گو سخن

كه فربه شود زان سخن اهرمن . (۵۵)

 

                                               سروده : محمدرضا طالبي ( روشنگر )

                                        آذر ماه ۱۳۹۰

+ نوشته شده در  ساعت 10:35  توسط محمد رضا طالبی  | 

 

   ( برقش آفتاب )

 

با نگاه تو چرا ذوب مي شوم

چون يخي

در برقش اين آفتاب ؟

در پس آن

يك خيال هولناك

هست ؟

اما ، نه !

شايد !

يك خيال رازناك !

من پر از ترديدم و آسيمه سر

مي روم

در جستجوي هيچ و پوچ

در سرم سوداي كوچ

چشم

گويا ، مخبر شهر دل است

يك نگاه آتشين

انعكاس شعله ي آب و گل است

با كدامين شعله در پيچ و خمي ؟

در ترازوي خيال ِ يك نگاه

مي توان سنجيد

اشك و شبنمي ؟

اشك

در ميزان ما چون دود شد

بر بلنداي خيال

آسمان و آفتاب ِ يك نگاه

آه !

قيراندود شد !

ناودان ديده ي دل اشك را

رهسپار بستر سيلاب كرد !

اشك را

از جويبار ِ چشم دل

رهسپار پهنه ي مرداب كرد !

از جدار كوزه ي دل رشحه اي

كي تراود ؟

چونكه در پيچ و خمي

خشك شد آن چشمه هاي آب گرم

از دل سنگت

تراوش كوچ كرد !

عشق را

خود يك بخار ِ پوچ كرد !

برقش چشمت چو تاب ِ آفتاب

سوخت

سرتا پا مرا ذوب كرد ، آه

در تقلايم كه در پشت نگاه

روشني را خود ببينم ، گاه گاه

گيج و منگم در همه انديشه ام

كي توانم در نگاهت ره برم ؟

ذوب شدم

چون شمع باشم اشكريز

با نگاه خشمگينت در ستيز

خنده را در چشم تو كي ديده ام ؟!

رشته ها از وهم

خود تابيده ام !

ريشخندم كرده اي ؟

يا عشق را

داده اي با ارمغان يك نگاه

من نمي دانم

نمي دانم

دريغ !

در درون خويش

آويزم به جيغ

ناله ام سرد و دلم گرم و لبي پر خنده ام

من تو را در خويش

بر لوح دلم

همچو يك تصوير پر تشويش

خود حك كرده ام !

يك جهاني در نگاهي خفته است

با كدامين چشم

مي بيني مرا ؟

در پس چشمت چه هست ؟

در نگاهت عشق تفسيري نداشت

من نديدم هيچ

تفسير ِ تو چيست ؟

زل زدم در آينه تا جويمت

روز و شب

با يك نگاه رازناك

من تو را

در خويشتن

مي پويمت .

 

                        سروده : محمدرضا طالبی ( روشنگر)

                                آذر ماه ۱۳۹۰ 

+ نوشته شده در  ساعت 20:56  توسط محمد رضا طالبی  | 

 

( چوب حراج )

 

تمام خرت و پرت دلم را

زدم به چوب حراج

دري به شهر خيالين عشق

كردم باز

به سود عشق

نهادم چو پاي بر سر خويش

به سر چه بود ؟!

جهاني دگر پر از تشويش

شدم پرنده ي خاموش يك قفس در بند

به رونمايي تنديس پيكر لبخند

به پايمردي ِ زندانيان

شدم بر دار

شدم چموش

توسن بي زين و لخت و بي افسار

رها

به دشت بلاخيز ِ عشق گرديدم

هزار بار

براي تو

اي عزيز دلم

به دست ديو بيابان

اسير گرديدم

به ريشخند و تمسخر گرفتم اين بازي

جهان و هر چه در او بود

ريختم

در  دم

به دور

تا كه شدم دلبري به طنازي

به صبح روشن دلهاي خسته از دوران

نماي جلوه ي خورشيد ِ روز گرديدم

چو ماهتاب

به شبهايت

اي الهه ي من

در آسمان خيالين عشق غلتيدم

نماي تاب ِ پري مهوشان ِ شام ِ غريب

چه شد ؟!

كه كاسه ي صبرم شكست

بي ترديد.

نفس نفس

چه سراسيمه ميخزم من ، آه

گهي فراز و فرودم

گهي به برزخ چاه

كجاست شهپر عنقاي آرزوهايم ؟

كجاست شهر خيالين ؟

كجاست رويايم ؟

هنوز رخش چموشم

نگيردم دوران

هنوز شهپر عشقم كه مي كنم جولان

لگام بر دهن ديو بدمهار زدم

به پايمردي زندانيان پا در بند

چه نعره ها

كه بر اين دور ِ بي مدار زدم

فلك به چنبر پر پيچ و خم فكند مرا

چه گويم

آه

كشيدم هزار بار ِ گناه

چرا ؟

كه بار ِ هوسهاي نامراديها

فكند در دم ِ آخر

درون ظلمت چاه

درون ظلمت و تاريكي ام اميد نبود

گسست رشته ي اين تار ِ پود ِ بود و نبود

زلال آب هوسهاي اشك چشمم ريخت

مرا به دار مجازات خويشتن آويخت

چه چشمه اي !

كه روان گشت ناگه از ته چاه

بشست و پاك نمود اين مرا

ز بار گناه

براي عشق نمازم چرا قضا گرديد ؟!

حكايت دل بريانم

برملا گرديد.

به بارگاه صفا

بند ِ پاي كردم باز

براي مهر و وفا

ناي خويش كردم ساز

سه تار موي تو را

ساز عشق بنمودم

به زخمه هاي دلم

راه عشق پيمودم.

اسير گشتم و گشتم رها

ز ديو ِ درون

رها

ز هر چه كه غير از تو بود

سحر و فسون

شدم به محفل زندانيان به رويايي

حماسه ديدم و ديدم

چقدر زيبايي !

به سود عشق

گسستم ز قيد رنگ و ريا

به نامرادي دلها

ز ظلم و جور و جفا

زدم به چوب حراج

هر چه بود در دل من

تمام خرت و پرت دلم شد

به بحر دل مواج.

به سود عشق

كنارم كشيد موج دلم

به ساحلي كه تو بودي

چه بيخت آب و گلم

الك نمود و مرا ساخت همچو مينايي

به شهر خوب تو

اي عشق

يك اهورايي

چه پا برهنه دويدم

به كوي و برزن عشق

چه دوخت بر تن من

جامه اي به سوزن عشق

كمند دولت و اقبال

سر به زيرم كرد

چه دولتي ؟!

كه در آن

فقر

ناگريزم كرد

به فقر عشق چميدم به سبزه زار دلم

نما نماي تو شد

گلعذار باغ دلم

بيا بيا

كه كنون چون كمان بي تيرم

به پرده هاي درون

آه

در بم و زيرم

سه تار موي تو را مي نوازد اين مجنون

به زخمه اي

كه تو ليلي زدي به اين افسون

فسانه ام كه تو كردي

هميشه ام باقيست

بر اين سه پنج ِ بلاخيز

يار من ساقي ست

بريز باده ي گلرنگ

عافيت سوزم

چراغ روشن دنياي بخت پيروزم

بيا بيا

كه دلم خالي از هوا گرديد

به روي خلق خدا

پاك و با صفا گرديد .

 

                             سروده : محمدرضا طالبي (روشنگر)

                                      آذر 1390

 

+ نوشته شده در  ساعت 21:10  توسط محمد رضا طالبی  |