تبليغاتX
نظم و نثر

نظم و نثر

محمدرضا طالبی (روشنگر)

 

        ( باغ در سوک )

 

 

پای ما لنگ و راه طولانیست

 

و هوا هم عجیب طوفانیست

 

سینه ام مدفن حکایتهاست

 

و دهانم  پر از شکایتهاست

 

آنکه آشفته نیست انسان نیست

 

جان ِ آسوده  جان ِ جانان نیست

 

تارهایی گسسته از پودیم

 

رفته از یادها ، که ما بودیم

 

از رمق رفته جسم ِ بی جانیم

 

زیرِ  پتک ایم و همچو سندانیم

 

مهر بر لب نهاده خاموشیم

 

از درون همچو دیگ می جوشیم

 

ماه  شب وه چه سخت دلگیر است

 

کافتاب از چه رو زمین گیر است

 

این زمان هر که هر چه می آرد

 

در دلم بذر کینه می کارد

 

چون ره آورد عافیت سوز است

 

دشمن ما و عید نوروز است

 

باغ در سوک ِ بلبلان دیروز

 

شد پریشان و گشت هستی سوز

 

برگ و بار درخت بار آور

 

ریخت آخر برای این باور

 

چون زمستان سرد در راه است

 

آسمان تیره گشته از آه است

 

عقل درمانده و علیل شده

 

خوار گردیده و ذلیل شده

 

لاف ها و گزافه ها افزون

 

بر زبانها چه رفته از افیون

 

روح سرگشته از عناد و ستیز

 

بخت برگشته ایست بحث انگیز

 

پرتو شبچراغ سیمین فام

 

تیره گردیده بر لب این بام

 

آسمان هم عجیب بیرنگ است

 

با زمین گوئیا که در جنگ است

 

گر زبان آوریم و خوش حرکات

 

مامن ماست عالم سکرات

 

می ستیزم که بخت رام شود

 

اهرمن بسته  و به دام شود

 

نور امید پرتو افشان است

 

چهره ی آفتاب خندان است

 

 

 

            سروده : محمدرضا طالبی ( روشنگر )

 

                      در سال 1388

+ نوشته شده در  جمعه 13 آذر1388ساعت 9:29  توسط محمد رضا طالبی  | 

 

             ( سرزمین عجایب ) 

 

 

حرفهایمان از چارچوب درب خانه مان آنطرف تر نمی رود

 

خیالت راحت باشد !

 

سرزمین عجایب سرزمین زد و بندهاست !

 

سرزمین تیم هاست !

 

روزگاری دوستی به من می گفت

 

خودت را به یک تیم وابسته کن

 

آنجا اگر تیم نداشته باشی راه به جایی نمی بری !

 

در سرزمین عجائب شاعری نوعی دریوزگی است !

 

سیاست در قید و بند یک سیاست برتر است !

 

و کیاست باید با پلشتی رفیق باشد !

 

آنجا نباید ببینی ، بشنوی ، نباید احساس کنی ، نباید درک کنی ، نباید بفهمی !

 

آنجا شخصیت " استریپ تیز" می شود و عریانی لقب آبرو می گیرد !

 

آنجا هیچ همه چیز است و همه چیز هیچ !

 

آنجا کالای بازار جواهر فروشانش اراجیف است !

 

و خیال به مهمانی پشیز می رود !

 

آنجا گوجه فرنگی لهیده و پیاز گندیده را بجای زعفران می فروشند !

 

و زعفران کارانش آهنگری می کنند !

 

و آهنگران را گروه گروه به دیدن آثار باستانی می برند !

 

آنجا کتابفروشانش هر شب از روی آتش می پرند !

 

قلم وارونه است !

 

و تفکر اسمش رکیک است !

 

آنجا غذا تزریق می شود !

 

و دهان فقط مجرای قی کردن است !

 

آنجا جوانی را تیغ دلاکان تفسیر می کنند !

 

آنجا شاعر، بزغاله را غزال می بیند !

 

و میوه درخت کاج را بلال !

 

و شعر ِ مگسی می گوید !

 

و ادب کیلویی معامله می شود !

 

آنجا " سدره المنتهی " در باغ همسایه ی شمالیست !

 

و " عروه الوثقی " چوبه دار آرزوهاست !

 

آنجا پروانه ها برای پرواز پوستین می پوشند !

 

و گلهای بهاری در کویر می رویند !

 

و کهکشان ها در یک فنجان قهوه جا می گیرد !

 

آنجا توتون را در برگهای کتاب تاریخ می پیچند و دود می کنند !

 

آنجا چوب کبریت از درخت های جنگل آرزو تهیه می شود !

 

آنجا مهربانی را لبو فروشان دوره گرد می فروشند !

 

و سپور محل هر روز صبح قابلیت ها را در سطل زباله می بیند !

 

آنجا قصاب ها گوشت آدم می فروشند !

 

و استعدادها  هیزم  شومینه هاست !

 

و رفاقت لفاف لول تریاک است !

 

آنجا پستان مادران را از بیخ می برند !

 

و کودکان از پستان بریده شیر می نوشند !

 

آنجا نانوائیها نان را در ازای شرف می فروشند !

 

و در بازارش زار را می توان دید !

 

آنجا در تماشاخانه هایش موضوع نمایش همیشه تجارت است !

 

آنجا سیاستمدارانش آهنگرانی هستند که سندانشان سرِ آدم هاست !

 

آنجا گربه ی خانه ی  قاضی ، روباه است !

 

و پلیس ، تفنگ بدوش دنبال شکار شیر است !

 

آنجا سبزی خوردن را با روزنامه می فروشند !

 

و کتاب ها را گِل مالی می کنند !

 

و در چاپخانه ها حروف چین ها ، با سرب ، سر و کار دارند !

 

آنجا بچه ها بادبادکها را روی زمین می کشند !

 

آنجا نزاکت را بجای سقز باید جوید !

 

آنجا آدمهای خاموش ، گاز کربنیک پس می دهند !

 

آنجا شعله چراغها " پرت پرت " می کند !

 

آنجا طبیعت دلش از دست ِ خوش خیالان خون است !

 

آنجا " کله پاچه " را دو وعده می خورند ، صبح ها کله و شب ها پاچه را !

 

آنجا سیاستگذاران همه کله پزند !

 

و مرکب ِ دوات ِ منشی ها به رنگ قرمز است !

 

و دوست همان معنی بخت و اقبال را می دهد  !

 

آنجا سرزمین اندیشه های کیهانی است !

 

و لفظ  ِ کیهان روی نوک دماغ ، خالکوبی شده است !

 

آنجا شغال را رنگ می کنند !

 

زیبایی را بر زاغ مشتبه کرده اند !

 

قناری ها آواز نمی خوانند !

 

و پرستوها از کوچ بر نمی گردند !

 

آنجا مهربانی و لبخند را دوره گردها با سبد می فروشند !

 

آنجا گلها به دنبال هویت گمشده خویشند !

 

و اسب در نجابتش شک می کند !

 

و سیب در سیب بودنش !

 

آنجا ترازویی در کار نیست همه چیز فله ای معامله می شود !

 

آنجا  آینده ی  کنده ها خاکستر منقل است !

 

آنجا نبات را باید داغ کرد و خورد و سرد طبعی بیداد می کند !

 

آنجا آدمها با آلیاژهای مختلف امتزاج شده اند !

 

آنجا تمام اعداد ، زیر مجموعه عدد هشت است !

 

آنجا همه باید عدد هشت را به خاطر داشته باشند !

 

آنجا نجارها همیشه برای کنده ها متاسفند !

 

آنجا جنس قلم ها از چوب کنده هاست !

 

آنجا در بازارش چیزی برای فروش نیست همه چیز دیدنیست !

 

آنجا همه اعداد گنگ اند !

 

آنجا همه چیز با کلاه معامله می شود !

 

آنجا عرضه و تقاضا همیشه در گشت و گذارند !

 

آنجا خور و خواب در سیر و سلوک است !

 

و عرفان در قهوه خانه ها به جای " چای  دشلمه " تعریف می شود !

 

آنجا کبابیها معرفت را به سیخ می کشند !

 

و جگرکی ها  دل را !

 

آنجا " پُز"  یک " ایدئولوژی " است !

 

و مصدر همه افعال خوردن است !

 

و ناف ، مرکز ثقل همه چیز است !

 

آنجا هر روز باید از تونل وحشت عبور نمود !

 

آنجا همه چیز نمود است و نه بود !

 

آنجا آرایشگران در آینه ی  پندار ، مردم را اصلاح می کنند !

 

و روی ریش آنها ادکلن می پاشند !

 

و موی همه سرها ، قلندرانه است چون قیچی  ِ اصلاح کند است !

 

آنجا موی دماغ را با دست می چینند !

 

آنجا همیشه در کوچه پس کوچه هایش بوی کباب به مشام می رسد !

 

آنجا ابرهای آسمانش دودی است که از روزن خانه ها به هوا متصاعد

 

می گردد !

 

آنجا در تمام فصول باران می بارد !

 

و خورشید همیشه خسته طلوع می کند !

 

و غروب واژه مانوسی برای همه است !

 

آنجا شب را در تابلوی نقاشیها به رنگ سرخ نشان می دهند !

 

و ستاره ها را روی تابلوی سفید با نقطه های سیاه نقاشی می کنند !

 

آنجا در باغچه ی خانه ها مروت می کارند !

 

و سبزه ی نقاشی بچه ها را در گلخانه  آب می دهند !

 

آنجا راه رفتن روی زمین شکلی از رقص باله است !

 

آنجا موسیقی  ِ جاز را با  تار می نوازند !

 

آنجا درخت تاریخ را پیوند می زنند !

 

آنجا خرمهره قیمت گزافی دارد !

 

و خرمگس احترام فراوان !

 

آنجا قورباغه ها موسیقی کلاسیک اجرا می کنند !

 

آنجا مداحان با کلاه سر و کار دارند !

 

آنجا دانش را گز می کنند !

 

صفحه ی  پندار مرکبی است !

 

و فرهنگ در بازارِ سمساری ها  دنبال اشیاء عتیقه است !

 

آنجا صنعت به فضله گاوهای مزرعه زل می زند !

 

آنجا شیر ِ خوراکی  تو را می خورد !

 

آنجا ماده ها همیشه آبستن تبصره ها هستند !

 

آنجا سیاست با عصا راه می رود !

 

و قانون عصاکش اوست !

 

آنجا آمار از روی سطل زباله ها تعیین می شود !

 

آنجا بهشتی است که درختانش با یک ته سیگار شعله ور می شوند !

 

آنجا لک لک ها ، کنیسه ای برای خانه سازی ندارند !

 

آنجا اندیشه همواره در حالت انفعال است !

 

آنجا حباب چراغها کاغذی است !

 

آنجا تفنگ ها  وارونه شلیک می شوند !

 

آنجا دختران دم بخت تازه به یاد عروسک های دوران کودکی شان می افتند !

 

و پسرها موی سرشان برفکی است !

 

آنجا سرزمین عجائب است !

 

سرزمین دیدنیها ...

 

 

 

                            سروده : محمدرضا طالبی ( روشنگر )

 

                                             در سال 1371

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 19:30  توسط محمد رضا طالبی  | 

 

       ( چهره پرچین )

 

 

لبخند تو حکایت شیرین است

 

فرهادها چو روی تو می بینند

 

در دام عشق گرفتارند

 

پس بی قرار هرچه  تو می خواهی

 

آن می کنند که شیرین است

 

 

لبخند تو حکایت باران است

 

بر صخره های سخت چو می بارد

 

نرم است و با طراوت و تمکین است

 

 

اینک بخند و خنده ی   مستان بین

 

با قهقهه

 

سپاه غم دل را

 

معدوم کن که رسم  ِ به آیین است

 

 

اینک بخند و خنده گلها بین

 

این بوستان ِ سبز و خوش و خرم

 

این زندگی

 

آه

 

چه شیرین است

 

 

لبخند تو ترنم  ِ یک ساز است

 

از زخمه ها چه بیم که سنگین است

 

 

اینک بخند و عقده دل وا کن

 

رخسار تو در آینه غمگین است

 

 

لبخند تو صدای خوش آوازیست

 

" تنها صداست که می ماند "

 

حرمان چو دید تبسم را

 

خندید و گفت چه شیرین است

 

 

تصویر خویش را در آینه خودبینی

 

بینا  نگر که چهره ی    پرچین است

 

 

لبخند تو مرا چو به وجد آورد

 

گفتم هزار بار که تسکین است

 

 

ای وای من چه پریشانی !

 

زیبا  نگر ، که پریشانی

 

از قصه های کهنه ی   دیرین است

 

 

اینک بخند ، اخم مکن بر من

 

جان در کف ِ حکایت شیرین است

 

فرهادها که تیشه به دست آرند

 

پیکر تراش ِعاشق خوش بین اند

 

 

ای دل چه رفت بر تو که بد  دیدی

 

ای وای من شکایت دیرین است

 

 

 

             سروده : محمدرضا طالبی ( روشنگر )

 

                                در سال 1380 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 19:17  توسط محمد رضا طالبی  | 

 

   ( طلسمات عجایب )

                    ( 4 )

 

 

 زندگی تجربه تلخی است

 

من به پیدایش نور

 

تا به سر حد فقاهت رفتم

 

و طلسمات عجایب را من

 

بشکستم در خود

 

چشم من باز شد از خود به برون

 

به جهانی که همه خیره آن می گردیم

 

من خود از چاه رها گردیدم

 

و به چاه دگری افتادم

 

 

 

آدمی ملعبه  دست هزاران چیز است

 

و در این بازی پیچیده  ز راز

 

و در این معرکه بود و نبود

 

آنچه گم گشته و گم گردید است

 

در حقیقت خود ِ او می باشد

 

هیچ معلوم نشد قصه چه هست

 

از میان من و دنیای برون

 

بی نهایت راه است

 

واقعیت آن نیست

 

آنچه را می بینیم

 

حرفهای من و تو

 

در حقیقت این نیست

 

که به هم می گوییم

 

در میان من و تو فاصله است

 

من از این فاصله ها ره به جنون یافته ام !

 

و ره آورد ِ  شبم

 

روز

 

یک ترفند است !

 

همه سرگرم هزاران چیزیم

 

آنچه باید باشد

 

نیست گردیده و ناپیدا است

 

چهره غمزده ای را تو ببین

 

غم ماندن دارد !

 

زندگی بی خوابی ست

 

و سراسر همه بیتابی و سرگردانی ست

 

و خدا می داند

 

که در این تجربه تلخ حکایت ها است

 

و در این بادیه  خشک که من می بینم

 

نیست یک چشمه پر آب و زلال

 

ما همه مجبوریم

 

همه در چنبره  ذهن اسیریم اسیر

 

همه در دایره میل خداوندانیم

 

قدر خود برده  ز یاد

 

و ز خود بی خبریم

 

این صداها همه خرناسه ی یک خواب گران می باشد

 

 

درد بی درمانی ست

 

درد خود باختن و خیره شدن

 

درد یک خواستن ِ بی پایان

 

درد بی خود بودن

 

باید از خود پرسید

 

به چه می اندیشیم

 

و به دنبال چه هستیم در این پهنه خاک

 

به چه باید برسیم

 

و چرا حلقه  پیوند گم است

 

و چرا اینهمه سرگردانی ست

 

 

کاش می دانستیم

 

مرکز ثقل وجودیم همه

 

تپش ثانیه ها در گرو جوشش ماست

 

و به پیوند و تفاهم با هم

 

تا به سر منزل خورشید توانیم رسید

 

 

هر چه " ممکن" باشد

 

گردنش بسته  زنجیر عطوفت ها است

 

و ترنم به سراپرده هر چیز رود

 

و تبسم چون آب

 

ره به هر بادیه خشک برد.

 

 

                            ( بخش پایانی )

 

                      سروده : محمدرضا طالبی ( روشنگر )

 

                              در سال 1376

+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 10:36  توسط محمد رضا طالبی  | 

 

          ( طلسمات عجایب )

                    ( 3 )

 

 

شهد شیرین حقایق چه کسی نوشید است

 

آنکه با گل دمی از روی خلوص

 

سخنی شیرین گفت

 

آنکه با موج به ساحل برسید

 

آنکه در کوره ی داغ تب عشق

 

خنکی را حس کرد

 

آنکه با خود به ستیزی برخاست

 

و مفاتیح ِ همه درها را

 

به شبیخون بگرفت

 

آنکه در ظلمت و تاریکی شب

 

کهکشانی به سراپرده ی خود دعوت کرد

 

و زمان را به هزاران ترفند

 

بر در خانه معطل بگذاشت

 

تا که از مرز گذشت

 

 

من از این دوزخ تن

 

وز درون گل و لای

 

ره به بالا بردم

 

و کسی ساز دلم را بنواخت

 

زخمه ها زد بر من

 

نوش جان حاصل نیش است بدان

 

در نهانخانه ی  دلهای لطیف

 

یک جهان خورشید است

 

کودکان را تو ببین

 

و جهانی که در آن

 

ماه و خورشید به مهمانیشان می آید

 

خوابشان شیرین است

 

دلشان دریائیست

 

اشکشان آتش ِ خرمن سوز است

 

و عروسکهاشان

 

روح دارند همه

 

رنگ نقاشیشان لبخند است

 

حرفهاشان همه اطوارِ دل است

 

چشمه عشق و هنر مثل یک آب ِ زلال

 

از دل کوچکشان می جوشد

 

که به دریا برسد

 

بچه ها شکل نمادین ِ خدایند همه

 

و خدا ساده ترین سمبل ذهن آنهاست

 

شکل پیچیده ی رازی که هنر می کوشد

 

پرده بردارد از آن

 

 

کاش من کودک ِ  دیروز شوم

 

تا خیالات خوشم را که همه دود  شدند

 

من به مهمانی گلها ببرم

 

تا درختان کهنسال بدانند که من معترض ام

 

و عدالت این نیست

 

که من از دعوی ِ خود چشم بپوشم امروز

 

و در این فصل به پابوسی آنها بروم

 

 

این چه فصلیست که دلگیر شد است

 

و در آن

 

زاغچه با کبر و غرور

 

شکل طاووس به خود می گیرد

 

و گل از باغچه ی خانه به قهر

 

رفته در مزبله سکنی کرد است

 

و طراوت به دم شرجی این فصل پلید

 

قطره اشکیست که از چشم فرو می ریزد

 

و حلاوت که چه نایاب شد است

 

لُبّ ِ مطلب این است

 

آدم از مرتبه ی خویش فرو افتاد است

 

و در این ورطه زمین گیر شد است

 

و چه افسانه ی نافرجامی

 

و چه تکرار ملالت باری

 

 

روز با همهمه در ساحل چشمان من است

 

و صداها از دور

 

به همانندی ِ امواج جنون آمیزیست

 

که به گرداب شباهت دارد

 

گوش من پر شده از زهر ِ صدا

 

پیکری خسته هزاران سال است

 

پشت دروازه ی  شهر ارواح

 

منتظر مانده که روزی برسد

 

و کسی اجرت بیداری او را بدهد

 

و تن خسته و رنجور کنون

 

تک درختیست که از ریشه نمی گیرد آب

 

و چراغیست که بی نور شد است

 

دود بر آینه ی وهم و خیال

 

به ضخامت بنشست

 

نبض زیبائیها

 

ز توازن افتاد

 

و صداهای بم و زیر که روزی خوش بود

 

در هیاهو گم شد

 

و نسیمی که به آهستگی از کوچه گذشت

 

هرم  اندوه دل ما را داشت

 

شبنم از پنجره تب کرد و بمرد

 

و گل ِ باغچه در سوک نشست

 

 

بر بلندای خیال

 

شکل هستی چه غبارآلود است

 

منظرِ چشم مه آلوده و ناپیدا است

 

و تنفس سخت است

 

و هوائیست که دلگیر شد است ...

 

 

                                 ادامه دارد ...

 

                         سروده : محمدرضا طالبی ( روشنگر )

       

                              در سال 1376
+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 22:36  توسط محمد رضا طالبی  | 

 

  ( طلسمات عجایب )  

             ( 2 )

 

 

کار دنیای قشنگ من و تو

 

ره ندارد به برون !

 

آدمی ملعبه ی تردستی ست

 

وقت یک بیداری ست

 

زندگی مزبله دانی شده است

 

جنگلی میسوزد پنهانی

 

خشک و تر با همه ی  بود و نبود

 

چه تفاوت دارد

 

رنگ آبی و سیاه

 

پیش آن مرده که در گور تنش پنهان است

 

چه تفاوت دارد

 

زشتی و زیبایی

 

پیش آن چشمانی

 

که پر از اشک شد است

 

مثل سرما زده ای

 

گوشه یک دهلیزی

 

رنگ نقاشی او بیرنگ است

 

دفتر خاطره هایش خالی ست

 

کودکش بی شیر است

 

 

من نباید بنشینم کنجی

 

به خیالات گزاف

 

واژه نشخوار کنم

 

واژه هاییکه در این معرکه معنا ندهند

 

دیده بانی باشیم

 

بر فرازی که از آن

 

چشم را بر همه جا باز کنیم

 

 

شکل یک پنجره ی رو به بهار

 

کوچه باغی که ز دیواره ی باغ

 

شاخه ها خم شده با سرسبزی

 

آسمانی آبی

 

موج دریا و غروبی زیبا

 

همه یک تصویرند

 

معنی زندگی از مرز تصاویر گذشت

 

" خانه دوست کجاست "

 

 

یک جهان ملتهب است

 

چشمها خیره ی آن زیبایی ست

 

که در این معرکه نایافتنی ست

 

به کف آوردن یک لقمه ی نان

 

قیمت عمر گرانمایه شد است !

 

چشم دل میخواهد زیبایی

 

چشم دل تار شد است

 

در فضایی که پر از دود و دم است

 

و جهانی که که پر از دلهره است

 

 

شعر یک قله ی بس مرتفع است

 

و از آنجا باید

 

دورترها را دید

 

جریانیست در آوند زمان

 

مثل خون در رگ و پیوند حیات

 

نه چو یک تصویری

 

در درون قابی

 

نصب دیواره ی یک محفظه ای

 

بی حرکت

 

شعر یک بیداریست

 

رهنمودیست به سر منزل خورشید جهان افروزی

 

گفتگوئیست که آدم روزی با خود داشت

 

از همان روز نخست

 

از همان روز که در دشت جنون او گم شد

 

گم شد از خویشتنش

 

و به دنبال همان گمشده اش

 

می سراید شعری

 

می نوازد به سراپرده ی تنهایی خویش

 

با سرانگشت تعجب چیزی

 

که زبانیست شگفت

 

می کشد نقش خیالاتی را

 

که سراسر رمز است

 

می نویسد که کجا باید رفت

 

می سراید با خود

 

که در این دشت جنون

 

و در این تیره شب طولانی

 

" ژنده تنپوشش را به چه باید آویخت "

 

و سخن می گوید او با باد

 

درد دل میکند او با گلبرگ

 

و در آغوش زمانی مبهم

 

میرود او به جهانی که نسیم

 

می نوازد جان را

 

 

از همان روز که سیلی خوردیم

 

و هنر در پی آن شکل گرفت

 

درد پنهانی و بی درمانی

 

شعر ما شد ای دوست

 

آنچه برداشته ایم از هستی

 

همه در تاریکی ظاهر شد

 

 

جویباری که در این دشت رها گردید است

 

باید او راه به دریا ببرد

 

یا که در مزرعه سبز وجود

 

بتراود چیزی

 

ورنه آن مردابی خواهد بود

 

تو بیا جاری شو

 

تا به دریا برسی

 

و بیا پنجره ی رو به درون را وا کن

 

که نسیم

 

ره برد در پس آن

 

و بتابد نوری در دل آن

 

نور چشمان خرد باور ما کافی نیست

 

ورنه یک عمر تو در تاریکی می مانی

 

و از آن ، بی خبری .

 

 

پرده برداری کن

 

میرسد نوروزی

 

و بهاری که شکوفائیها

 

حاصل عریانیست

 

و در آن روز تو رسوای جهان می گردی

 

اگر از پرده برون نامده مرگت برسد

 

 

تو ز نوری و مگر تاریکی

 

با تو الفت دارد ؟!

 

که چنین مانده ای اندر خم یک دخمه ی تنگ !

 

هفت شهریست درون من و تو

 

تو به جا مانده ی  آن قافله ای

 

که به سر منزل خورشید رسید

 

عشق تفسیر رسیدن باشد

 

و حقیقت اینست

 

که جدا مانده ز راه

 

خفته ای باشد در بستر بیماری خویش

 

زندگی را تو در این راه بیا تجربه کن

 

راه بالا که به پرواز توانی برسی

 

مرز در بالا نیست

 

مرز در پایین است

 

حد و مرزی که نفس گیر شد است

 

مرز جغرافیایی این پهنه همان تشکیک است

 

خاک با آب در آمیخته است

 

گِل و لاییست سیاه

 

حرکت هم دورانی شده است

 

شستشویی کن و پا را بنه از مرز برون

 

راز تشریف برون آمدن از تحدید است

 

زندگی در گرو فردا نیست

 

زندگی امروز است

 

زندگی زخمه ی ساز دل ماست

 

مطرب عشق درون خود ماست

 

زندگی ساز هم اوست

 

و همین لحظه بیآغاز که فردا دیر است

 

و ازل تا به ابد در گرو یک نفس است

 

و زمانیست که در آن به تماشاگه راز

 

می توانی برسی ...

 

 

                           ادامه دارد ...

 

 

                 سروده : محمدرضا طالبی ( روشنگر )

 

                       در سال 1376

+ نوشته شده در  جمعه 1 آبان1388ساعت 11:25  توسط محمد رضا طالبی  | 

 

      ( طلسمات عجائب )

                    ( ۱ )

 

 

من از آن لحظه که مادر، زادم

 

مرده بودم و به تدبیر زنان ،

 

بر سر و روی من از روی محبت بزدند

 

به خیالی که من از فرط زدن

 

ناله ای سر بدهم

 

چشم خود باز کنم.

 

مادرم گفته پس از آنهمه سیلی خوردن

 

گریه ای سر دادم

 

و بدینگونه پس از بیم و امید بسیار

 

چشم بگشودم و من زنده شدم

 

خنده با گریه در آمیخته شد

 

زندگی تجربه تلخی گشت

 

 

شاید از روز ازل مرده در بستر هستی زادیم

 

و کسی سیلی زد

 

تا که ما زنده شدیم

 

زندگی با زدن آغاز شدست

 

 

وقتی شش ساله شدم

 

درس ، آغاز تپیدن گردید

 

تا به آن روز نمیدانستم

 

که کتک خوردن چیست

 

مدرسه جای کتک خوردن بود !

 

نمره صفر که در دفتر مشقم آمد

 

با خودش خنده ی من را هم برد !

 

معنی صفر چه بود ؟

 

راستی یعنی هیچ ؟!

 

هیچ هم تجربه ی تلخی شد

 

گریه کردم از دل

 

گریه از تنهایی

 

چونکه در باور من صفر نشست

 

بچه ها می گفتند

 

صفر کله گنده

 

و شنیده بودم

 

کله گنده که سیاست باز است

 

 

پدرم مسئله داشت

 

تک سواری که به هنگام نبردی خونین

 

جنگ را باخته بود

 

آخرالامر جدا شد از من

 

رفت تا مرز عدم

 

من و مادر ماندیم

 

و بدینگونه تالم با من

 

عهد و میثاقی بست

 

زورقی در کف دریای حوادث ماندیم

 

زندگی را من از آنروز چنین فهمیدم

 

جنگ سردیست که با دلهره است

 

حاصلش چیست ؟

 

کمی خندیدن !

 

آنهم آن لحظه که در خلوت و تنهایی خویش

 

مثل یک مرده جدا از همه ایم

 

 

مادرم شیوه ی رفتاری بود

 

که از آن فهمیدم

 

ما همه معترض ایم

 

دشت بی حاصل عمر خود را

 

زیر و بالا میکرد

 

دانه ها را می کاشت

 

دانه ها بذر محبت بودند

 

و نمی فهمیدم

 

که چرا

 

رویشی در پس آن کار نبود

 

شاید این واژه که دلبستگی است

 

مثل آن صفر ِ نخست

 

معنی اش حاصل یک پنداریست

 

که به تفسیر نیازی دارد

 

 

زندگی در پس هر واژه کمین کرده به ما می خندد !

 

در حقیقت خود ِ ما می خندیم

 

زندگی بی من و تو چیزی نیست

 

من که از باور خود پرسیدم

 

راز این مسئله چیست

 

خنده ای کرد و بگفت

 

شرح این قصه دراز است دراز

 

به درازای زمان

 

چه تفاوت دارد

 

" لقمه نانی به کف آریم و به غفلت نخوریم"

 

و بر این پهنه ی پر مکر و فریب

 

و در این جنگل تاریک و مخوف

 

راه را گم نکنیم

 

نشنیدی تو مگر

 

" آب را گل نکنیم "

 

 

دل ما

 

با وجودیکه پر از خاطره ی تلخ گذشتن ها است

 

باز هم چشم به فردا دارد

 

مگر این فردا چیست ؟

 

او چه دارد با خود جز تکرار

 

داستانیست که فرجام ندارد هرگز

 

زندگی قصه ی بشکفتن و پژمردن هاست

 

 

من همان لحظه که تنها هستم

 

زندگی میماند از حرکت

 

گوئیا خلوت و تنهایی ما

 

نقطه ی اوج کمال است که ما

 

در سکون می مانیم

 

حرکت خواستن است

 

خواستن نقص وجود است بدان

 

و جهان کامل نیست

 

چونکه می چرخد هی

 

به چه می خواهد برسد در پایان

 

و در آن لحظه که او کامل شد

 

و سکون با همه سنگینی حاکم گشت

 

زندگی دیگر چیست ؟!

 

 

نوسانی که همیشه داریم

 

بی سبب نیست بدان

 

که همین

 

رمز حیات من و توست

 

من سحرگاه ِ ازل را امروز

 

از فراسوی زمان می بینم

 

ابدیت را هم

 

واژه ای نیست که تفسیر کند دیدن را

 

نقش دیدن تو بدان

 

هرگز از محفظه ی ذهن نمی آید در

 

و تلاش ِ هنر از روز نخستش اینست

 

که نمایان کند آن دیدن پنهانی را

 

و کسی گفته که انسان هرگز

 

از درون خود و آن خویشتنش

 

نتوانسته بیاید بیرون !

 

آنچه من می بینم از تو

 

و تو می بینی از من و ما

 

در حقیقت آن نیست

 

که تو می اندیشی

 

 

آدمی را تو بدان

 

یک جهان فریاد است

 

که نهفته است به ژرفای درونی پر رمز

 

آدمی یک چاه است

 

که در اعماق وجودش همه وقت

 

جریانی دارد

 

مثل یک آب زلال

 

جریانیست که باید کاوید

 

با محبت باید سرکی داخل آن چاه کشید

 

نگذاریم خودش گور خودش را بکند

 

آدمی آلت یک معرکه شد

 

و فریب

 

دشمن خونی  نوع  بشر است

 

                              

   ادامه دارد ...

 

 

                                  سروده : محمدرضا طالبی ( روشنگر )

 

                                                در سال 1376

+ نوشته شده در  جمعه 24 مهر1388ساعت 20:31  توسط محمد رضا طالبی  | 

 

       ( حکایت بودن )

 

 

در چشم  ِ تو حکایت ِ بودن بود

 

وقتی نگاه ِ گرم  ِ تو را دیدم

 

 

شعر ِ سپید ِ لحظه ی  تنهایی

 

با یاد ِ آن نگاه  ز من روئید

 

 

شب را به صبح رسانیدم

 

بی تو هزار مسئله با من بود

 

 

آن شوق و اشتیاق  ِ رسیدن ها

 

آن جلوه های خوب ِ شکفتنها

 

 

چشمم به روز چو وا گردید

 

دیدم که خواب بود و خیالی بود

 

 

زان پس به خواب رفتم تا بینم

 

بار ِ دگر شمایل ِ رویت را  

 

 

شیرین ترین دقایق  ِ عمرم را

 

در خواب ، با تو به سر بردم

 

 

بیداریم حکایت ِ تلخی بود

 

معلوم ِ من نگشت از آن چیزی

 

 

       

                      سروده : محمدرضا طالبی ( روشنگر)

 

                              در سال 1377

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 مهر1388ساعت 17:24  توسط محمد رضا طالبی  | 

 

       ( شب جنگل )

 

 

در سراپرده ی جانم  چیزیست

که به آشوب کشید است مرا

چشمه می جوشد در بستر خویش

با گل آلوده و نا آرام است

جان نا آرام از هستی خویش

در تکاپوی رستنگاه است

پیچ و تابیست در احوال جهان

کش و قوسیست به پیدا و نهان

عشق ، تفسیر نا آرامیست

کیمیائیست که نایاب شد است

عقل می خسبد و بر می خیزد

فربهی مانده ز راهیست گران

شب ِ تاریک شبیخون زده است

راه در ظلمت  قیر اندودیست   

راه ، یک جنگل پر پیچ و خم است

زهره می ریزد هنگام عبور

فصل سرما و یخبندان است

باد در خیزش ناپیدائیست

جنگل از ریزش و انبوهی برف

در سراپرده ی خود نالان است

برف پیری جهان بارید است

زندگی مستور از بارش آن

گرگها زوزه کشان از پی هم

در تکاپوی شکارند همه

در شب جنگل و انبوهی برف

گرگهایی که همه گرسنه اند

وحشتی دارند از حمله  به خویش

و بدینسان پاس میدارند یکدیگر را

وه چه سرمای سختیست اکنون

و در این یخبندان ، آدمی می سوزد !   

 

آدمی بستر آتشخیز است

و دهانی دارد آتش ریز

آسمان تیره ز دود است نه ابر

ابر باران ساز از راه گذشت

دل دریایی با ابر بگفت

آه  ای ابر ز باران چه خبر

ابر با غرش رعد آسایی

لرزه ای بر دل دریا انداخت

موج در خیزش و بیتاب ز خویش

هر چه بودش به دل بیرون افکند

کاسه ی صبر چو لبریز شود

جان بهای کم و بی مقداریست

آتش از صاعقه بر می خیزد

جنگل از شعله ی آن می سوزد

کوه از قله فرو می ریزد

آسمان تیره تر از قیر شود

آب دریاها بر گرده ی  موج

خیزشی می برد بر ساحل خویش

 

ای تو فانوس خیالیت به دست

سرنوشتی داری محتوم و گران

راز در پرده ی  شب پنهان است

روز لبخند جنون آمیزیست

آدمی شعر بلند ازل است

که در آن قافیه ها باخته شد

 

وای  ِ من خستگی از راه رسید

خستگی از پی  ناهنجاریست

ناکجایی که ابد نام گرفت

در همین لحظه ی تنهایی ماست

آن سکوتی که بسی سنگین است

و جهانی که بس آهنگین است

من و یک رشته خیال درهم

و کتابی که پر از خاطره است

قاب آویخته بر دیواری

نقشه ی مبهم یک تاریخی

و تو آنی ، و در این ثانیه ها

راه افسانه چرا می پویی

زندگی مستور از پوشش برف

و دهانی داری آتش ریز

تو در این جنگل و انبوهی برف

و در آن لحظه ی سرماخیزش

و در این ظلمت قیراندودش

که شبیخون زده بر خاطره ها

و صدایی که دمادم می شنوی

از زوزه ی گرگ خونخوار

راه افسانه چرا می پویی

من و تو علت هر حادثه ایم

سرگذشت من و تو سنگین است

سرگذشتی به درازای فلک

قلب تاریخ پر از خاطره است

و کنون می تپد در سینه ی تو

ما در این بستر خاک تیره

طفل شش روزه به چرخ فلکیم

کاش میدانستم من دیروز

که به امروز نباید بگریست

چشم از منظر فردا تار است

رشته ی دوک زمان باریک است

 

یادم  آمد که بگویم با تو

شرح آن لحظه ی تنهایی را

شبی از پنجره ی خانه ی خویش

که خبردار نگردید کسی

شدم عریان و رها از همه چیز

و به سر پنجه برون لغزیدم

شکل من هر چه که بود

عاری از پیکر و از تن بودم

آنچه با خود بردم من آنشب

کوله باری بود از خاطره ها

سرگذشتی ز ازل تا به ابد

همه ی آنچه که میدانستم از انسان

وقتی آهسته و نرمک نرمک

تن و تنپوش رها ، دور شدم

به سبکبالی یک پروانه

جستم آهسته در آغوش نسیم

و به جایی رفتم من آنشب

که زمین را دیدم سرگردان

در شعاع نوری که می تابید

از فراسوی بلندای فلک

من به پیدایش آن منشاء نور

و به پیدایش یک راز شگفت

ناکجایی رفتم در پی آن

که از آن پیشترک هیچ نبود

هر چه دیدم من تاریکی بود

ثقل سنگینی از خاموشی

من  ِ از خویش برون لغزیده

وسعت لحظه ی تنهایی را 

ماوراء همه پیدا کردم

با عبوری که نمودم از خویش

معنی پنجره را فهمیدم

روزنی رو به جهانی برتر

و تو آنجا بودی ای همه درد

ناکجایی که در آنجا زادی

و از آن اوج و فراز برتر

مثل یک قطره ی  باران زلال

تو چکیدی بر این  خاک سیاه

و از آن آب تو آتش گشتی

و از آن پس فورانی کردی

مثل کوهی که از آن

آتشی می ریزد شکل مذاب

جریانی دارد همچو حیات

تو همانی ای روح بزرگ

که هماره از پنجره ها می نگری

به افق های دورتر از وهم و خیال

به فراسویی آنسوتر از خاطره ها

راز پیدایش تو در نور است

و نه این نور که این سایه از اوست

و زمین با همه ی بود و نبود

گردشی دارد بر محور آن

و همانند دوک پیرزنی

می تند رشته ی باریک چو مو

می شکافد آنرا روز دگر

و چه تکرار ملالت باری

 

وای  ِ من خستگی از راه رسید

خستگی از پی ناهنجاریست

همه جا شرح ناهنجاریست

آه معلوم نشد مسئله چیست

تن تب داریم بر بستر خاک

جسم فرتوتیم در دست زمان

غمگنانه لحن ایم در ساز فلک

و بس آهنگ حزینی در زیر

تک درختی ایم در اوج غرور

و شکسته بالی ایم در معرض باد

قاب آویزانیم از عکس تهی

که  بد آویخته بر دیواری

آه از هجرت بی موسم و وقت

که سرآغاز بد حادثه ایست

زورقی هستی بر گرده ی موج

در کف دریایی بی ساحل

ناکجایی که تو را می خواند

در دل تاریکی پنهانست

تو پریشانحال  ِ اکنونی

که چه سان می گذرانی آن را

من پریشانحال  ِ فردایم

که چه می آرد از من با خویش

داروی اینهمه بیماری چیست

و کجا باید بودن بی رنج

و چرا اصلا رنجی در کار است

چه کسی پایه بر این اصل نهاد

و حدیثی که تکرارِ تکرار است

مبدا و تاریخش تاریک است

و نه معلوم است پایانی دارد آخر

یا که این واژه ی  بی معنائیست

و زمان علت هر حادثه نیست

و مکان موهومی ذهنی است

هر چه باشد که خدا می داند

تو فراسوتر از حرف منی

و همین بس کافیست کنون

که بدانی تو و من ما هستیم

مابقی نشخوار ذهنی است

عادت دیرین معرفت است

که بکاود در خود مسئله را

که پس پرده چه هست

فکر بکری باید کرد ای دوست

اینکه از خویش جدا افتادیم

چشمه ساری که درون من و توست

با گل آلوده و نا آرام است

برهوتی که پر از حادثه است

زندگی  ِ تو و اکنون من است

و چه معنی دارد اینهمه درد

و به سر بردن با او همه وقت

چه سکوتی دارد این انسان

چه صبورانه برجاست هنوز

مثل یک کوه صلابت دارد

از فرازی همه را می بیند

و چه اسراری در سینه ی اوست

و جدا مانده ی یک قافله است

کاروانی که یقینا روزی

راه او این گذر خاکی بود

یاد ِ آنرا همه جا می خواند

و چه آهنگ حزینی دارد او

یاد آن قافله سالار بخیر

این نوائیست که دارد با خویش

حال ، او موجودی حیران است

تکه چوبیست شناور در آب

و غریبیست به شهری که شب است

با پلاسی که به دوشش دارد

همه می رانند او را از خود

و چه سرگردان  ِ خویشتن است

اینکه گفتم با تو یک فصل است

فصلی از خاطره هایی بسیار

یک نموداری دارد انسان

که در اوراق زندگیش پنهان است

شاخصی دارد در ژرف وجود

که همان میزان ِ سنجش اوست

ارتفاعی دارد ناپیدا

لایه هایی دارد در زیرین

گنج ارزشمندی در سینه ی اوست

نقشه ای دارد در دست زمان

 

یادم آمد که بگویم با تو

که چرا خستگی از راه رسید

روزگاری که تو طفلی بودی

آسمان تیره و تب دار نبود

آفتابی و فضایی روشن

کوچه باغی و گذرگاهی خوش

جویباری و بساطی سرسبز

گل و گلزار و زمینی مرطوب

پشت بامی و هوایی در سر

و هزاران سوسو در دل شب

همه در حلقه ی تصویر خیال

در سراپرده ی  وهمی گلرنگ    

در نظرگاه تو بودند همه

و تو طفلی بودی نرم و لطیف

و به همراه نسیمی که وزید

بر فرازی به بلندای فلک

رفتی آنجا که کسی راه نداشت

به حریمی که در آن خط عبور

مرز دلتنگی آدمها بود

و فراتر رفتی نرم و سبک

و چه دیدی که از آن پس گشتی

در پی ِ جوهر و ماهیت خویش

و رسیدی تو به این حیرانی

که همان شعر بلند ازلی

و در آن قافیه را باخت خدا

شعری از بطن ِ شعوری مرموز

وزن و اهنگ تو ناموزون است

و چنین بود که گفتم با تو

وای  ِ من خستگی از راه رسید

خستگی در پی ناهنجاریست

 

 

 

                 سروده : محمدرضا طالیی ( روشنگر)

 

                                  در سال 1375

+ نوشته شده در  جمعه 10 مهر1388ساعت 13:58  توسط محمد رضا طالبی  | 

 

                 ( القصه )

 

 

یک روز و روزگار که افسون ِ بی شمار

 

گردیده بود رائج ِ دوران ز هر کنار

 

از هر طرف صدای دل ِ دلشکسته ای

 

برخاسته ز تارک ِ آن چوبه های دار

 

زنجیرها به گردن ِ صدها ترانه خوان

 

بند و رسن به دست و در اندیشه ی فرار

 

فریادها نهفته ، درونی شراره خیز

 

از آتش ِ نهفته ی آن ناله های زار

 

درها که بسته است کجا ره برد اسیر

 

جز درگهی که باشد درگاه ِ کردگار

 

القصه در کشاکش ِ این مرز ِ بی عبور

 

مردی نشسته بود هماره در انتظار

 

رخساره رنگ خون و دهانی ترانه خوان

 

با عشوه ای که دلبرکی می برد قرار

 

در صید ِ یک اسیر، کمین کرده گوشه ای

 

تازی صفت که می جهد او بهر ِ یک شکار

 

اما شکار ِ دوست که خوش منظری بود

 

از یاد برده بود تو گویی به روزگار

 

گاهی به جست و خیز و شتابی که ره برد

 

او در دلی که سنگدل است او در این گذار

 

سجاده ای نهاده کتابی و دفتری

 

در پیش ِ رو ، ز فتنه ی  بسیار از هزار

 

اشکی و آه و سوزِ درونی و قصه ای

 

میگفت و می گریست ز چشمان ِ اشکبار

 

روزی پیاله گیر و دگر روز مطربی

 

روزی نشسته بر سر ِ سجاده بس خمار

 

او شاخه ای که بی بر و بی بار گشته بود

 

برگی فتاده زرد به پاییز ِ این دیار

 

از یاد برده بود که با دست ِ خویشتن

 

افتاده در کشاکش ِ ایام ِ ناگوار

 

او با صفا و لیک در افواه ِ مردمان

 

آئینه ای مکدر و پنهان ِ بس غبار

 

بی بهره از خرد چه تهیدست و مفلس است

 

گرچه رسد به درهم و دینار ِ بی شمار

 

الکن ز گفتگوست چو بیند سخنوری

 

خاموش میشود چو چراغی به شام ِ تار

 

ترسیم ِ این حکایت ، غمنامه ای بود

 

بر صفحه ی سیاه و غم آلود ِ روزگار

 

 

 

                           سروده : محمدرضا طالبی ( روشنگر)

           

                               در سال 1375

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 مهر1388ساعت 23:12  توسط محمد رضا طالبی  | 

 

                ( معلم )

 

 

نام ِ معلم چه پر شکوه و جلال است

 

در ره ِ دانش که رهنمای کمال است

 

همچو پدر او بود  مربی ِ انسان

 

بی مددش آدمی چو میوه ی کال است

 

روزِ معلم سزد که غم  بزدایی

 

از دل و جان ، جان ِ من نه روزِ ملال است

 

مدرسه  جایی  بود  که  نورِ خدایی

 

جلوه دهد روشنیش ، در همه حال است

 

درس ِ معلم به فصل ِ خوب جوانی

 

نیک نظر گر کنی نسیم ِ شمال است

 

جان ِ عزیز ار دهی برای کلامش

 

زنده شوی تا ابد ، نه  بحث ِ زوال است

 

کارِ نکو کردن از برای معلم

 

سهل بود جان ِ من ، نه امرِ محال است

 

 

 

                              سروده : محمدرضا طالبی ( روشنگر)

 

                                   در سال 1371 

+ نوشته شده در  شنبه 4 مهر1388ساعت 22:30  توسط محمد رضا طالبی  | 

 

سِفر پیدایش ( چهار عنصر )

 

 

این داستان  ِ بهت ِ غم انگیزیست

تصویری از تلاطم ِ شبخیزیست

در ساحل ِ وجود به حیرانی

استاده است غرق ِ پریشانی

سیری نموده در فلق ِ اول

در ابتدای نشئت ِ یک اسفل

 

آتش زبانه میکشد از هر سو

فرمان گرفته ، گفته که یاهو ، هو

باد است خفته به تنپوشی

تنپوشی از عناصر ِ خاموشی

یک جوهر ِ مجرد ِ با برکت

ناگه فکند غلغله در حرکت

در لحظه باد و آتش ِ تف انگیز

خیزش نمود از اثر ِ آن چیز

اینک فضا فضای دم و دود است

یک انقلاب در جهت ِ بود  است

فرجام ، هر شراره به یک سویی

فرمانبری نمود ز دلجویی

آمیزشی نمود ز باد ، آتش

در غیرتش فتاد هزاران غش

 

این آب ِ پاک ، آب ِ تب ِ عشق است

مولود ِ آتش است ز آتش رست

آب اش بگفت ای تو همه سوزش

دیگر فرو بشو و زبان درکش

اینکه منم که عرصه بپردازم

با رزم ِ خویش راه ِ دگر سازم

جانمایه ام به رزم ز تدبیر است

تنپوش ِ من ز جوهر و اکسیر است

در جای خویش نرم و سبکبارم

در جای دیگریست به پیکارم

پیکار ِ من ملایم و بی درد است

تخریب ِ من مثال ِ خود و فرد است

 

آتش بگفت ای تو همه نرمی

ای حاصل و نتیجه ی  خونگرمی

سرکش شدم ز شعله ی  بیجایی

جان را بسوخت این دل ِ هرجایی

این را بگفت و سخت فروکش شد

در انقباض ِ خویش چو زرکش شد

چیزی بجای ماند ز آهش بر

آبش گرفت حاصل ِ آن بر سر

 

از هر چه بود خاک پدید آمد

از ژرف ِ آب بود  نوید  آمد

یک عنصری که تازه و اکسیر است

یک جوهری ز تجربه ی  پیر است

در عین ِ اقتدار به تسلیم است

نی ناتوان ، که بر سرِ تعظیم است

آب اش محیط شد ز فریبایی

شد منظری به جلوه و زیبایی

او آشنای ِ آتش ِ دلگیر است

پیوسته در کشاکش و تدبیر است

رخ در نقاب ِ جلوه ی خودرایی

در التهاب و کوشش و پویایی

در اوج ِ اقتدار به خودسازی

میآیدش فرود  چو  پردازی

با فر و کر که حاصل ِ اکسیر است

در لحظه ی فرود به تسخیر است 

 

پیغام ِ راز در بر ِ آن آب است

رازی نهفته در کشش ِ خواب است

خوابی که بهتر است ز بیداری

در بیکران ِ وسعت ِ هوشیاری

 

این خاک چیست حاصل ِ فرسایش

افتاده در کشاکش ِ پیدایش

خاکستری ز آتش ِ هرجایی

مانده بجای بهر ِ شکیبایی

آمیزه ایست سخت شگفت انگیز

در دست ِ اوست جان ِ هزاران چیز

او مبدع است در فلق ِ اول

در ابتدای نشئت ِ آن اسفل

منشور ِ آفرینش ِ حیوان است

ایجاد ِ خلقتی که ز کیهان است

پیچیده در بسیط  ِ هزاران راز

ترکیب کرد خاک ، هزاران ساز

فکرت به تیرگی و خمارآلود

اندیشه در حصار و غبارآلود

در آفرینشی که ز حیوان است

ایجاد ِ آن مراتب ِ جانان است

در منتهای ِ مرتبتی  والا

جانی دمید  در  تن ِ هر خارا

اینجا در این کشاکش و فرسایش

معلوم نیست جوهر ِ پیدایش

یک گرده  بر مدار همی  گردد

حیران و بی قرار به خود چرخد

در رهگذار ِ شعله ی  کیهانی

در جنب و جوش ِ موسم ِ پیدایی

آن شعله چیست شمس ِ جهانتابی

آمیزه ایست همچو زر ِ نابی

اینک زمین هنوز نیاسود است

در کار ِ خویش شیوه نپالود است

سرد است و گرم و آه ، تب آلود است

در اجماد و آتش ِ پر دود است

در حیرتم که باز چه خواهد شد

نشئت کجاست زود نباید شد

نشئت بسان ِ نشئت ِ اکسیر است

در محتوای ِ وحدت و تکثیر است

 

 

 

                  سروده : محمدرضا طالبی ( روشنگر)

 

                       در سال 1371

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 22:36  توسط محمد رضا طالبی  | 

 

     ( گره کور )

 

 

ما همه مردگان پیشینیم

 

که کنون زنده گشته ایم اینجا

 

در پی مرگمان پس از اینهم

 

باز هم زنده میشویم آنجا

 

نیک چون بنگری در این قصه

 

مات و مبهوت میشوی جانم

 

بهتر آن باشد از خردمندی

 

که بگویی همیشه ، نادانم

 

این شب آبستن است در بستر

 

در شگفتم که چیست فردا را

 

از که پرسم که چیست آخر کار

 

که دهد پاسخ شکیبا را

 

برهوتیست در نظرگاهم

 

راه چون میروم در آن ، گاهی

 

وحشتی دارم از برای خودم

 

که نیفتم درون یک چاهی

 

عقل و اندیشه و خردمندی

 

نتوانست کارساز شود

 

گره کور می خورد هر دم

 

چه بگویم چه وقت باز شود

 

 

 

                      سروده : محمدرضا طالبی ( روشنگر )

 

                             در سال 1386

+ نوشته شده در  جمعه 27 شهریور1388ساعت 23:14  توسط محمد رضا طالبی  | 

 

یا رب  به جمال ِ خویش مفتونم کن

 

             لیلی  صفتی   نما   و  مجنونم   کن

 

چون لاله ی   داغدار در دشت ِ توام

 

             هر لحظه برویان و تو  پرخونم کن

 

                       ***

 

از باده ی عشق ِ تو نگونسار شدیم

 

             در ملک ِ وجود بر  سر ِ دار  شدیم

 

" الستُ بربُکم "  تو  پرسیدی  ما

 

            گفتیم " بلی" چه شد  گرفتار شدیم ؟!

        

                       ***

 

اندیشه مجال کی دهد ، ما را خواب

 

           کی می برد از دایره ی  این  گرداب

 

دریای  دل ِ خسته ی   ما  طوفانیست

 

           موجیم نیاسوده در این ملک ِ خراب

 

 

 

سروده : محمدرضا طالبی ( روشنگر)

 

        در سال 1382

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 23:7  توسط محمد رضا طالبی  | 

                             

آتش به دل از شوق ِ تو افروخته ایم

 

                چشمی به امید ِ لطف ِ تو  دوخته ایم

 

بر ما نظری  کن  و  مرنجان  ما را

 

                 در  بارگه ِ  عدل ِ  تو  دلسوخته ایم

 

                     ***

 

چشمم  به چراغ ِ خانه ات دوخته شد

 

               آن لحظه که  از دور  برافروخته شد

 

از   پرده  برون  بیا  و  بنگر  ما را

 

                جانم  بخد ا ز  دوریت  سوخته  شد

 

                     ***

 

هر   سو   نگرم   برای   من   پیدایی

 

            معشوق  وشی   دمی   و  گه   شیدایی

 

چون کودک ِ خفته ای در آغوش ِ توام

 

            در   عالم ِ   خواب    بینمت    زیبایی

 

 

سروده : محمدرضا طالبی ( روشنگر)

                

        در سال 1380

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 22:3  توسط محمد رضا طالبی  | 

 

در  باغ  ز پروانه  شنیدم  می گفت

 

              این قصه به کرم ِ توت هنگام ِ نهفت

 

در  پیله ی    خویشتن   مشو  زندانی

 

               هشدار  که  در پیله  نمی باید  خفت

         

                       ***

 

در جام ِ وجود نیست چیزی جز زهر

 

              بیچاره تر از ما  نبود  در  همه  دهر 

 

پیدایش ِ  ما  رنج  و عذابیست  گران

 

               حکمت چه بود خدا تو را از این قهر

 

                       ***

 

ای خسته ز تقدیر و قضا نتوان رست

 

              بیهوده  نیاندیش  به  بالا  و  به  پست  

 

از   روز  ِ ازل    نشانه گیر ِ   ازلی

 

             تیری  که  رها  نمود  بر  ما  بنشست

 

 

 

سروده : محمدرضا طالبی ( روشنگر )

 

         در سال 1371

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 21:5  توسط محمد رضا طالبی  | 

 

ای آینه دارِ  ماه و  خورشید و فلک

 

              ای   نامه نگارِ  آدم  و  جن  و ملک

 

ما     بارِ    امانت    نتوانیم    کشید

 

              با حکم ِ خود این قرارِ ما را کن فک

 

                    *** 

 

دیشب صنمی به خواب ِ من  آمده  بود

 

            با غمزه و ناز و عشوه و گفت و شنود

 

یک   جرعه   شراب ِ  ناب  نوشانیدم

 

              افکند  مرا  به  عالم ِ  کشف  و شهود

 

                    *** 

 

در    دایره ی         وجود      سرگردانیم

 

            در  چنبره ی       خیال ِ    خود   حیرانیم

 

ما را چه رسید  زین همه گفت و شنود

 

            جز آن  که  به  ما  رسیده  بس  نادانیم

 

 

سروده : محمدرضا طالبی ( روشنگر)

 

          در سال 1382

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 22:16  توسط محمد رضا طالبی  | 

 

عشق  است  مدار ِ ما  و  ما  پرگاریم

 

                  در گردش و حول ِ نقطه ای در کاریم

 

در مرکز  ثابت ایم و در ملک ِ وجود

 

                 آن   نقطه ی    خویش  را  خدا  پنداریم

                 

                        ***

 

با غیرِ تو هر چه هست بیگانه شدم

 

                 آواره ی    دربدر  چو  دیوانه   شدم

 

لبریز ِ  شراب ِ   معرفت    گردیدم

 

                 در  بزم ِ وجود  همچو پیمانه  شدم

 

                        ***

 

سازیست  دلم  چه  خوش نوا گردید است

 

            با یاد ِ تو کوک و خوش صدا گردید است 

 

خارج     نشدم     ز   گوشه یِ         تنهایی

 

           آواز ِ من  از  تو  بس   رسا  گردید  است 

 

 

 

سروده : محمدرضا طالبی ( روشنگر )

 

         در سال 1377

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 22:34  توسط محمد رضا طالبی  | 

 

از برق ِ نگاه ِ تو زمین گیر شدم

 

                      بر بسترِ خاک  عاقبت  پیر شدم

 

اکنون منم آن  شکسته ی  شیدایی 

 

                      معشوق وشی نما که اکسیر شدم

 

                       ***

 

من جامه ی   زرق ِ خویش  افکندم  دور

 

              پیراهن ِ   تیره   چون  نمی گیرد   نور

 

در  مرحله ی    قرب ِ  تو  گشتم  عریان

 

             ای دوست تو خود جامه بپوشان برعور 

 

                       ***

 

ما زنده  به عشق ایم  ز  فرجام   مگو

 

               بیخود  ز خودیم   بیخود  از  نام  مگو

 

در لحظه ی  بیخودی به سر حد ِ جنون

 

               رفتیم     و    نیامدیم     دشنام     مگو

 

 

سروده : محمدرضا طالبی ( روشنگر)

 

         در سال 1371

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 21:32  توسط محمد رضا طالبی  | 

 

هر جا نگری ناله و غم بینی تو

 

                      از دست ِ زمانه دود و دم بینی تو

 

آهنگِ  حیات ِ آدمی دلتنگیست

 

                       در ساز ِ وجود زیر و بم بینی تو

 

                        

                            *  *  *

 

تدبیرِ درست در کف ِ مردان نیست

 

                    اندیشه نگر که در پی ِ درمان نیست

 

گر نیک  نظر کنی  در  آیینه ی  دل

 

                   امروز کسی بر سرِ یک ایمان نیست

 

                        

                            *  *  *

 

افسوس ندیدمت چرا کور شدم

 

                    ای وای چرا به خویش مستور شدم

 

حالا تو بیا  ره  بنما  دستم  گیر

 

                    بیچاره منم  که  زنده  در گور شدم

 

 

 

 

                             سروده : محمدرضا طالبی ( روشنگر)

 

                                  در سال ۱۳۷۱          

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 22:46  توسط محمد رضا طالبی  | 

 

    ( ملاقات در کابین )

 

 

پشت یک شیشه نمایی دیدم

 

نقش یک جور و جفایی دیدم

 

نقش یک زورق بشکسته ز موج

 

یا فرو ریخته کاخی از اوج

 

چهره ای درهم و افسرده چو من

 

زرد و پژمرده گلی در گلشن

 

تک درختیست بسی خشکیده

 

یا زمینیست بسی تفدیده

 

خون دل خورده ز جامی که دل است

 

غرق خونابه ی این آب و گل است

 

آب و گِل بین که بسی رنگین است

 

رنگ خون دل این مسکین است

 

آه خوابم من یا بیدارم

 

وه چه دیدم نکند بیمارم

 

نه ، این کودک دلبند من است

 

پشت این شیشه در بند من است

 

کودکم پای من اینجا بسته است

 

جانم از هر چه که گویی خسته است

 

منم آن مرغ گرفتار هوس

 

اینک افتاده به زندان قفس

 

پر و بالی زده ام در جایی

 

تا که سازم به نوا ماوایی

 

آه و افسوس که در بند شدم

 

دست و پایی زده پابند شدم

 

کودکم لحظه ای آرام نگر

 

شاهبازی تو در این دام نگر

 

آی آدمها من انسانم

 

بال و پر سوخته لیکن جانم

 

آی آدمها خوابیست گران

 

یا که بیداریست ای همسفران

 

آی آدمها ای بیخبران

 

سرنوشتیست چه محتوم و گران

 

سرنوشتی که بسی تاریک است

 

راه پر پیچ و خم و باریک است

 

زندگی ناله ی تنهایی ماست

 

قصه ی بی سر و سامانی ماست

 

موج دریای وجودیم همه

 

تار پیوسته ی پودیم همه

 

از چه رو بی ره و بی راه شدیم

 

چشم را بسته و در چاه شدیم

 

 

                       

                         سروده : محمدرضا طالبی ( روشنگر )

 

                              در سال 1372

+ نوشته شده در  شنبه 31 مرداد1388ساعت 22:30  توسط محمد رضا طالبی  | 

 

      ( کاه شد کوه ! )

 

 

پر کاهی به موج ِ آب افتاد

 

شد پریشان به پیچ و تاب افتاد

 

لحظه ای بر فراز و گاه ، فرود

 

از نشیبی ، رهی به اوج گشود

 

بیکران ، آب دید و دریایی

 

موجش از هر طرف ز هر جایی

 

موج ِ  آبش  فرازِ  دریا  برد

 

وسعت ِ آب دید و سخت فسرد

 

پیش از این دیده ها همان کَه بود

 

هیچ نادیده بود و بی ره بود

 

حالیا از خروش و جوشش ِ موج

 

کاه شد کوه در نهایت ِ اوج !!

 

 

                    سروده : محمدرضا طالبی ( روشنگر )

          

                          در سال 1372

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 23:39  توسط محمد رضا طالبی  | 

 

             ( تشریح عشق )

 

 

در کهکشان  چشم تو صدها ستاره است

 

در شیوه ی نگاه تو برق و شراره است

 

نیلوفری به خاطر من قد کشیده ای

 

باغ دلم به پیچک سبزت بهاره است

 

دیوانه ام هنوز که با آن نگاه تو

 

عقل از سرم پریده و او هیچکاره است

 

تشریح عشق باب جنون باز میکند

 

این از هزار نکته ی رمز و اشاره است

 

ما مثله گشته ایم در این قتلگاه آه

 

در مسلخ ایم و این تن ما پاره پاره است

 

 

 

                          سروده : محمدرضا طالبی ( روشنگر )

 

                              در سال 1388

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 22:37  توسط محمد رضا طالبی  | 

 

             ( میکده عشق )

 

 

در میکده ی عشق چنان مست و خرابیم

 

گویی ز کف ِ کوره برون آمده نابیم

 

در مجلس ِ عشاق به رقص آمده مستیم

 

دلباخته ی چنگ و دف و عود و ربابیم

 

خون ِ دل ِ ما باده ی این مجلسیان است

 

بیهوده مپندار که در بند ِ شرابیم

 

از مزرعه ی عشق اگر خوشه نچیدیم

 

سرگشته در این مزرعه افتاده چو آبیم

 

ما  در گذر ِ باد نیفتیم و نخیزیم

 

از باد و هوا دور و سرگرم ِ کتابیم

 

اندیشه هواخواه ِ همین جام  ِ بلور است

 

کز خمّ ِ معانی پر و در پیچش و تابیم

 

افروخته گردیده و استاده چو شمعیم

 

از پای نیفتاده و همسوی ِ شهابیم

 

از دست ِ قضا و قدرم نیست رهایی

 

تقدیر چنین بوده که ما بی خور و خوابیم

 

طوفان ِ بلا بر سر ِ این بحر ِ نگونسار

 

در چشم ِ تو جوریست که انگار سرابیم

 

 

 

                          سروده : محمدرضا طالبی ( روشنگر)

 

                              در سال 1386

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 22:5  توسط محمد رضا طالبی  | 

 

                    ( وصله ناجور )

 

 

بگِرد ِ خویش می چرخم چه می خواهم ببین آهم

 

چرا چون کودکی گریان و ره گم کرده در راهم

 

من و نازک خیالیهای کوی دلبران در سر

 

من و آغوش ِ دلداری که گیرم دامنش در بر

 

من از بیداری بی انتهای خویش رنجورم

 

و همچون وصله ای ناجور در ترکیب ِ ناجورم

 

بیا در پرده های شب نگر اوراق ِ هستی را

 

بیا بنگر ورای خلوت ِ مستور، مستی را

 

بیا در منزلی دیگر فرود آییم در بالا

 

که تا راهی بریم آخر در آن پیدای ناپیدا

 

بیا لب را فرو بندیم از بیهوده  پر گفتن

 

در این ویرانه بس گنج است پنهان لایق ِ جستن

 

 

                            

                              سروده : محمدرضا طالبی ( روشنگر )

             

                                   در سال 1372

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 22:52  توسط محمد رضا طالبی  | 

 

          ( ارتفاع نظر )

 

 

بیا ز روزن ِ دل  نورِ آفتاب ببین

 

کنارِ پنجره بنشین و ماهتاب ببین

 

شتاب ِ ثانیه ها لحظه ای تماشا کن

 

دقایقی بنگر ، عمرِ  پر شتاب ببین

 

دمی به خلوت ِ دلهای خسته از دوران

 

برو به چشم و نظر خمره ها شراب ببین

 

بیا برای خدا اندکی تبسم کن

 

جهان و کارِ جهان جلوه ی سراب ببین

 

تمام هستی ِ ما قطره ای ز دریاییست

 

از ارتفاع ِ نظر عمرِ  یک حباب ببین

 

سکوت ِ ثانیه ها رونمای فریاد است

 

خروش و ولوله را این زمان به خواب ببین

 

 

 

                               سروده : محمدرضا طالبی ( روشنگر )

 

                                   در سال 1386

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 23:5  توسط محمد رضا طالبی  | 

 

             ( باده دل )      

 

 

ساقی بیار باده که با هم صفا کنیم

 

با مِی بیا معامله ای با خدا کنیم

 

خمخانه ی شراب همان خانه ی دل است

 

از دل بیار باده که صلح و صفا کنیم

 

جام وجود ماست که پر میشود ز مِی

 

جام مجاز را تو بیا  تا رها کنیم

 

خون دلی که میخورم از دست روزگار

 

پای خم دل است خدا را صدا کنیم

 

بی مِی نمی توان که بسر برد لحظه ای

 

در شط این شراب بیا تا شنا کنیم

 

 

                

                             سروده : محمدرضا طالبی ( روشنگر )

              

                                  در سال  ۱۳۸۶

+ نوشته شده در  شنبه 24 مرداد1388ساعت 21:53  توسط محمد رضا طالبی  | 

  

          ( گله مند )

 

 

یادی از ما نمی کنی تو چرا

 

دارم از تو امید مهر و وفا

 

کاش می آمدی و می دیدی

 

که رها گشته ام رهای رها

 

صخره ای اوفتاده  بر ساحل

 

ساحلی دور بر لب دریا

 

می گریزم ز رنگ و بیرنگی

 

همره و همنوای باد صبا

 

برگ و بارم ندیده است کسی

 

تک درختم به دامن صحرا

 

زخمه بر ساز دل زنم هر شب

 

بی تو او گشته است پر ز صدا

 

هر کجا رفته ای و هستی تو

 

می سپارم تو را به دست خدا

 

 

                     سروده : محمدرضا طالبی ( روشنگر )

               

                           در سال 1383

+ نوشته شده در  جمعه 23 مرداد1388ساعت 22:33  توسط محمد رضا طالبی  | 

 

                  ( دلربا )

 

 

با من چه کرده ای که دلم را ربوده ای

 

از خاطرم تو زنگ ِ کدورت زدوده ای

 

چون می وزد نسیم ِ خیال ِ تو در سرم

 

آهنگ ِ یک ترانه برایم سروده ای

 

در موجخیزِ عشق چه بی بادبان شدم

 

دریای عشق را که تو خود آزموده ای

 

من با امید ِ وصل ِ تو در کنج ِ خلوتم

 

درهای بسته را تو به رویم گشوده ای

 

با عشق زاده گشته و غواص ِ دل شدم

 

در بحرِ عشق ای که شناور تو بوده ای

 

 

 

                    سروده : محمدرضا طالبی ( روشنگر )

 

                            در سال 1384

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 11:22  توسط محمد رضا طالبی  | 

 

            ( مهار نگاه )

 

 

تا نگاهت به من افتاد مهارم کردی

 

آتش افروخته بودی و شرارم کردی

 

سرکشیهای من اندر خورِ تقبیح نبود

 

در سراپرده ی  دل وه چه خمارم کردی

 

هر چه کردیم نمای اثرِ وضع ِ تو بود

 

دست و پا بسته چرا بر سرِ دارم کردی

 

حد و اندازه ندانسته به ابرازِ صفا

 

بر سر کوچه و بازار تو خوارم کردی

 

چشم ِ من بر شکن ِ طره ی گیسویت بود

 

لایق ِ آنچه نبودیم تو بارم کردی

 

با گل ِ روی تو عمریست که دمسازم من

 

تو چرا همدم خود کردی و خارم کردی

 

 

 

                              سروده : محمدرضا طالبی ( روشنگر )

 

                                  در سال 1386

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 22:51  توسط محمد رضا طالبی  | 

< !-- Begin WebGozar.com Counter code --> embed type="application/x-shockwave-flash" pluginspage="http://www.macromedia.com/go/getflashplayer" src="http://www.malakut.org/Misc/sepideh-arian.swf" swLiveConnect="true" width="120" height="40" menu="false"